#آنتی_عشق_پارت_170


خدايا... نگو بيدارم... يه بشکون از بازوم گرفتم. من بيدارم .... اومدم دوباره جيغ بکشم که ديدم پسره يه پيراهن تنش کردو گفت: جيغ نزن صبح اول صبحي...

اين چرا ل*خ*ت بود؟

چشمامو بستم و باز کردم... يا فاطمه ي زهرا خودمو به تو سپردم... عين خيالشم نبود پسره .... دلش خواست يه کم معذب ميشد بد نبودا .... به درک ... اين ديگه کيه بابا... من چرا هر دفعه که بيدار ميشم يه نره خري بايد خواب نازي که کردمو کوفتم کنه... وايسا ببينم...

چقدر قيافه اش اشنا بود. همينجور خشکم زده بود و داشتم نگاهش ميکردم. من اينو يه جا ديده بودم.

چشمم به در وديوار اتاق افتاد. اينجا که اتاق هامين بود... واي يادم اومد. اين هامينه.... نيگاش کن چقدر شبيه اون روحه است... اه ه ه... صبر کن ببينم... اين همونه ... همون که ... ايييي ... اي بابا ... اصلا من ديشب چرا اينجا خوابيدم؟

اروم لبه ي تخت نشست وگفت: حالت بهتره؟

اوه چه پسرخاله... خوب هرچند پسرخالمه... اي ول...

يه اهمي کردم وگفتم: ممنون...

هامين: يادت مياد ديشب چه اتفاقي افتاد؟

-نه... براي خودمم جالبه که بدونم چرا اينجام...

هامين: ديشب حالت بد شد غش کردي اورديمت بالا ...

اروم گفتم: چه سه بازي اي شده...


romangram.com | @romangram_com