#آنتی_عشق_پارت_169
هنوز سر حرفم بودم ... چهره ي با نمکي داشت.فقط با نمک ... همين!
حس ميکردم پلک هام بهم چسبيدن ... به زور بازشون کردم... روي يه جاي نرم بودم. با تابيدن نور دوباره چشمامو بستم... تنم خيلي سست بود.هنوزم دلم ميخواست بخوابم...
دهنمو باز کردم وزبونمو فرستادم بيرون لبامو تر کنه... اه ه ه ... اب دهن نداشتم ... اين خشکي دهنم صبح اول صبح بد درديه ها...
اروم چشمامو بازکردم.
يه غلت به پهلو زدم... يه مرد که نيم تنه اش ل*خ*ت بود توي اتاق ايستاده بود و انگار زل زده بود به من... حس اينو نداشتم که ببينم پايين تنه اش هم ل*خ*ت هست يا نه...
دستمو زير سرم گذاشتم و بهش نگاه کردم. اونم داشت به من نگاه ميکرد. عجب عضله هايي داشت... بازو هاش وسينه هاي خوش فرم. احتمالا از اين فيدنسي ها بوده که اينقدرخوش ترکيب دراورده خودشو... چشماموبه زمين دوختم... يه شلوارک پاش بود.
ساق پاهاشم عضلاني بود اي ول...
عجب خواب مذخرفيه ها ... خوب چرا نمياد جلو... خدايا يعني ما تو خواب هم شانس نداريم... يه خميازه ي بلند کشيدم ... دستهامو باز کردم و يه کش وقوسي اومدم...
امممممممم.... ترق ترق استخون هاي کمرم مي شکست .دوباره به همون سمت نگاه کردم. حواسش به من نبود... خم شده بود و داشت شلوار جينشو پاش ميکرد.
من بيدار بودم؟ اينجا که اتاق من نبود... اينجا ....
هنوز دراز کشيده بودم و داشتم به اون نگاه ميکردم ... يهو مخم فعال شد و يه جيغ بلند کشيدم که پسره به سمتم چرخيد و گفت: يواش...
romangram.com | @romangram_com