#آنتی_عشق_پارت_168


قبل از اينكه مامان چيز ديگه اي بگه خودم بلندش كردم و از پله ها بالا رفتم . مامان جلوتر از من رفت در اتاقمو باز كرد و گفت :

_ بيارش اينجا .

و بعدش فرهود و صدا زد بياد بالا معاينه ش كنه . قبل از رسيدن فرهود چند بار آروم به صورتش زدم اما واكنشي نشون نداد . با اومدن فرهود من از رو تخت بلند شدم و اجازه دادم معاينه ش كنه . نگاهمو تو اتاق چرخوندم ، خاله و مارال داشتن گريه ميكردن ، عمو پرويز حسابي رنگش پريده بود ، محيا كنار در اتاق داشت تو ب*غ*ل ساناز با صداي بلند گريه ميكرد ، مامان هم با نگراني دستاشو تو هم ميپيچيد و ميگفت :

_ چي شد يه دفعه ؟! ميشا كه تا حالا اينجوري نشده بود ...

دستمو دور شونه هاش حلقه كردم و گفتم :

_ چيزي نشده كه ...فشارش افتاده .

صداي گريه ي محيا بدجور رو اعصاب بود ، رفتم از ب*غ*ل فرناز گرفتمش و از اتاق بردمش بيرون از بالاي نرده ها طبقه ي پايين و نگاه كردم ،همه داشتن پچ پچ ميكردن و بالا رو نگاه ميكردن ، يه لحظه به خاطر اينكه از بالا به پايين نگاه ميكردم سرم گيج رفت اما سريع عقب كشيدم ، برگشتم سمت اتاق و به آذين كه كنار در وايستاده بود گفتم :

_ بيا برو پايين بهشون بگو چيزي نشده ، فشارش افتاده ....

آرمين هم كه اونجا وايستاده بود حرفمو تاييد كرد و گفت :

_ آره نميخواد اينجا وايستي ، برو به مهمونا برس ...

آذين هم بي حرف سرشو تكون داد و از پله ها پايين رفت . صداشو شنيدم كه سعي ميكرد با خنده به مهمونا بگه مشكل خاصي پيش نيومده و جو و آروم كنه...

دوباره وارد اتاقم شدم و بهش خيره شدم. فرهود راست ميگفت قيافه اش نسبتا بدون ارايش بود ... هرچند کم و مليح يه دستي تو صورتش برده بود.


romangram.com | @romangram_com