#آنتی_عشق_پارت_167

_ همه رو گفتي الا اصل كاري رو ...

نگاهشو دنبال كردم و چشمم به ميشا افتاد كه بلند شده بود و داشت از پذيرايي بيرون ميرفت ،

_ ميشا ؟! ....قيافه ش با نمكه ....

در واقع با اون حرصي كه از دستش ميخوردم همين كلمه ي بانمك هم به زور ازم بيرون اومده بود . اما انگار فرهود گير سه پيچ داده بود چون با سماجت پرسيد :

_ همين ؟ يعني خوشگل نيست ؟ قيافه ي اون تقريبا بدون ارايشه ها .....

همونطور كه چشمم به ميشا بود که داشت پله ها رو بالا مي رفت ... ميخواستم به سوال فرهود جواب بدم كه ديدم ميشا يه دفعه ايستاد ، يه دستشو به سرش گرفت و و دست ديگه ش و براي پيدا كردن تكيه گاه تو فضا مي چرخوند و چيزي نگذشت كه همون چند پله اي که بالا رفته بود و به پايين پرت شد و پخش زمين شد .



يك دفعه از همه جا صداي جيغ بلند شد ، اولين كسي كه تونست خودش و بهش برسونه من بودم ، چون بقيه هنوز از بهت ديدن اين صحنه بيرون نيومده بودن . برش گردوندم ، پيشونيش ضربه ديده بود اما خونريزي نداشت . دستمو روي اون قسمت از پيشونيش كه قرمز شده بود فشار دادم تا ورم نكنه و رو به كسايي كه حالا دورمون حلقه زده بودن گفتم :

_ يكي يه ليوان آب بياره .

صداي گريه ي خاله بلند شده بود ، مامان گفت :

_ بلندش كن بيارش تو اتاق ...

بهترين پيشنهاد و داد ، چون تو اون وضعيت كه همه دورش جمع شده بودن و هاي و هوي ميكردن اگه به هوش هم ميومد با ديدن اين صحنه سكته رو ميزد . عمو پرويز ميخواست بلندش كنه كه مامان اجازه نداد و گفت :

_ شما نه آقا پرويز . براي قلبتون خوب نيست ...

romangram.com | @romangram_com