#آنیوتا_پارت_72



مچنتی بدون اینکه حرفی بزند به این دوئل آشنای محاوره ای گوش می داد و وارد بحث نمی شد . او البته هم صحبت آنیوتا را نمی دید اما از روی صدا و طرز حرف زدنش و تکیه کلام " عزیزم ، عزیزم " مشخص بود که از آن کهنه کارها ست و قانع کردنش تقریبا محال است .





ولی آنوتا تسلیم نمی شد و مهمترین تکخال خودش را وارد بازی کرد .

- سروان مچنتی قهرمان اتحاد شوروی است . او اولین کسی بود که پا به خاک دشمن گذاشت .



- ایشان بله . ولی نه شما . شما که از روی اودر نگذشتید .



- اتفاقا گذشته ام . با گروهانمان . من از خود جبهه همراهش هستم . باور ندارید ؟



- هم صحبت دختر آهی کشید و گفت :

- باور می کنم ، عزیزم ، باور می کنم . ولی نمی توانم ، متوجه هستید ، نمی توانم . همه ی تخت ها پر است . همه جای کریدورها و راه پله ها تخت گذاشتیم . نمی توانم ، حق نداریم زخمی هایی را که از ناحیه چشم مجروح نشده اند بپذیریم .



مچنتی صدای نفس نفس آنیوتا را شنید و ترسید نکند دخترک گریه اش بگیرد .



- بله اوضاعیه .

مچنتی صدای ریختن آب را در لیوان شنید .


romangram.com | @romangram_com