#آنیوتا_پارت_59
کک مکهای صورتش انگار در زمینه سرخی لبو مانند صورتش ناپدید شدند.
سرهنگ دوم با کنجکاوی و علاقه به صورت گریان هم صحبت خو د نگاه می کرد . این سرباز کوچولو که دست زخمیش روی نوار دور گردنش آویزان بود خصلت عجیبی داشت که از یک سوال معمولی مربوط به زندگی این گونه سرخ و دستپاچه می شد اما در عین حال در مواردی که برای یک آدم پرتجربه هم دشوار است دست و پای خودش را گم نمی کند . در این ویژگی او نکته خاصی بود که آدم را به طرفش جذب می کرد .
شچربینا از پشت میز برخاست و در مطبش راه افتاد و بعد گفت :
- ببینید سرگروهبان . قول می دهم سعی کنم کاری بکنم که او را به مسکو بفرستند . اما کار خیلی دشواری است ، چون ژنرال ما هیچ دوست ندارد مسکو را به زحمت بیاندازد . معلوم هم نیست مسکو چه روشی در این مورد پیش بگیرد چون آنجا هم دوست ندارند کسی مزاحمشان شود . تازه خود شخص خدای چشم پزشکی آدم لجبازیست ... اما سعی می کنم ... قول می دهم . هر کاری که بتوانم می کنم .
... آن روزها مچنتی کمترین اطلاعاتی از این گفتگو نداشت . فقط از نتیجه اش مطلع شد . ولی آنشب برای اولین بار از زمانی که مجروح شده بود راحت خوابید .
فصل 8
صبح فردای همان روز آنیوتا با یک روزنامه و فریاد " هورا ! هورا ! " وارد اتاق شد .
- ولادیمیر اونوفری یویچ فرمان دولت . مدال برای عبور از روی رود اودر .
دخترک با حالتی پیروزمندانه روزنامه ی سرخ را تکان داد و گفت :
- یک صورت بالا بلند . از همه بالاتر هم نوشته : سروان مچنتی ، ولادیمیر اونوفری یویچ - عنوان قهرمان اتحاد شوروی با اعطا نشان لنین و مدال ستاره طلا !
romangram.com | @romangram_com