#آنیوتا_پارت_26



مچنتی وارد صحبت شد و گفت :

- من صدایتان کردم . مگر متوجه نیستید که دستش درد می کند و باید کمکش کرد ؟



پیرزن نامریی که معلوم نبود چگونه سر از میان نظامی ها در آورده بود گفت :

- عزیزم ، اینجا همه درد می کشند . حالا که درد داری باید تحمل کنی . عیسی مسیح هم تحمل کرد و به ما دستور داد تحمل کنیم .



بعد با صدای گرم تری به سرگروهبان کوچولو گفت :

- عزیزم ، مگر تو چند سال داری ؟ لعنت به این جنگ ! به هیچکس رحم نمی کند . نه به پیر و نه به جوان . بچه ها هم دارند جنگ می کنند . فرمانده ، تو دیگر داد نزن . مردم را بیدار نکن . دو شبانه روزه که چشم بر هم نگذاشته اند...



این جمله برای یک آن سروان را ناراحت کرد . آخر او فرمانده بود ، با چه جراتی با او اینطور حرف می زند . بعد یادش آمد که در اینجا هیچ سمتی ندارد و صاحب صدای پیرزنانه البته کاملا حق دارد.



با این فکر شرمنده شد و موقیکه پیرزن پرسید که اگه لازم هست پرستار را بیدار کند ، با شتاب و عجله گفت:

- نه ، نه . لارم نیست . بروید استراحت کنید .



دختر هم گفت :

- بروید بخوابید مادر جان . شبانه روز دشواری داشتید .




romangram.com | @romangram_com