#آنیوتا_پارت_214
مادر و پسر بی حرکت نشسته بودند . هر کدام سر جای خودش . آنها بدون اینکه حرفی بزنند به داستان او گوش می دادند . صورت هر دو نه بیان کننده ی علاقه بود و نه بیان کننده ی هم دردی . حتی نمی شد تشخیص داد که آیا به حرف های او گوش می دهند یا اصلا سخنانش را می فهمند ؟
ولی معلوم شد که هم گوش می دادند و هم می فهمیدند . و زمانی که مچنتی داستان خودش را با این جمله تمام کرد " برای همین نمی دانم صورتش چه شکلیه " پیرزن گفت :
- وائانگه ، برو توی چادر ، روی آن رادیو که حرف می زنه ، نه روی آنکه حرف نمی زنه ، روی رادیوی بزرگ عکسی هست . بیاورش اینجا . درضمن نگاه کن گوشت حاضر شده ؟
وقتی که پسرش رفت پیرزن گفت :
- آنا قشنگه ، آنا خیلی خوبه .
و موقعی که چند لحظه بعد پسرش عکس را آورد پیرزن افزود :
- آنا لیخوبابا ، اینجاست .
این عکس در قاب پوستی که با فلس ماهی تزیین شده بود قرار داشت .روی عکس در زمینه کوی که مچنتی با آن آشنا بود اشخاصی با ریش و سبیل نشسته بودند . در مرکز گروه هم زنی که دیگر جوان نبود با چکمه پوستی و لباس نقش دار شمالی نشسته بود .
زن از فرط سرما دستهایش را توی آستینهایش فرو کرده بود . ولی کلاه را از سرش برداشته بود . زن درحالیکه نشسته بود با محبت لبخد می زد ولی به نظر مچنتی این یک لبخند تمسخر آمیز آمد .
به صورت این زن خیره شد . تیگرف این زن را قشنگ خوانده بود . ولی صورت زن زیبا نبود . اگر آدم با چنین صورتی در خیابان روبرو شود به چشمش نخواهد آمد . تازه در عکس صورت زن خسته و لاغر بود . یگانه چیزی که جلب توجه می کرد ، کک مک هایی بود که بالای بینی کوچک و پیشانی بلندش را که زیر موهای مجعد و کوتاهش دیده می شد پوشانده بود .
بله ، این صورت قشنگ و بارز نبود ، ولی در عین حال چیز گیرایی داشت که قابل تجزیه و تحلیل نیست ولی آن را ملیح و گیرا می ساخت .
مچنتی به عکس نگاه می کرد و نمی توانست چشم از آن برگیرد . آن دو نیز مزاحمش نمی شدند . تیگرف رومیزی بزرگی را که گوشه های آن سیخ ایستاده بود و برچسب مغازه هنوز به آن چسبیده بود را باز کرد و آن را روی میز انداخت و صافش کرد . بعد چند تا بشقاب و ظرف دیگر روی میز گذاشت .
romangram.com | @romangram_com