#آنیوتا_پارت_215



- ناهار برای تو ولادیمیر ، و برای تو ، وائانگه .



با اینکه مچنتی از صبح چیزی نخورده بود و راهی هم که طی کرده بود کوتاه نبود میل به غذا نداشت . دلش می خواست تنها بماند و راجع به تمام چیزهایی که دستگیرش شده بود فکر کند و تصمیم خودش را بگیرد که من بعد چکار کند .



به همین دلیل معذرت خواست ، نیم تنه اش را پوشید ، کلاهش را روی سرش گذاشت و درحالیکه با چکمه های نرم پوستی بی صدا قدم برمی داشت به طرف در راه افتاد . ولی قبل از رفتن یک بار دیگر با دقت به عکس نگاه کرد .



- من معذرت می خواهم . چند لحظه ی دیگر بر می گردم.



نه مادر و نه پسر هیچ تعجبی نکردند که مهمانشان به این ترتیب از سر ناهار می رود . مچنتی درمیان انبوه بخار از خانه خارج شد ، خیابان خلوت را طی کرد و به طرف ساحل دریا که تور ماهیگیری بلندی در ساحل آن روی تیرهای چوبی در حال خشک شدن بودن رفت . بعد روی قایقی که در ساحل وارونه افتاده بود نشست و درحالیکه به یخهای برآمده ی پهنه ی دریا نگاه می کرد به تنظیم افکار خود پرداخت .



خوب ، حالا دیگر می داند که آنیوتا چه شکل و شمایلی دارد . او ضمن پرواز به این نقاط سعی می کرد در ذهن تصاویر گوناگونی فرض کند ، درست مثل جرم شناسانی که از روی گفته های دیگران پرتره ی جنایتکاران را بازسازی می کنند . و با وجود اینکه از روی خاطرات محو و مبهم زمان جنگ می دانست که آنیوتا قشنگ نیست ، معهذا او را زیبا مجسم می کرد . و حالا صورت او را که چندان زیبا و جوان نبود ، صورت یک زن عاقل و اهل کار را با چشم خودش دید . معلوم نبود که چرا تیگرف که آنیوتا را خوب می شناخت او را زیبا نامیده بود . درحالیکه این پیرزن با آن چشمهای تیز مشکی اش در طول عمر خودش چیزهای زیادی دیده بود . آیا مچنتی با دیدن صورت آنیوتا دچار دودلی شد ؟ البته که نه . برعکس . در او این حس تقویت پیدا کرد که حتما این زن میان سال و خسته را پیدا کند . حتی اگر به قیمت کار و کوشش زیادی تمام شود ، تمام مرخصیش صرف این کار شود . هیچ مهم نیست که پایان رساله دوباره برای مدت نامعلومی عقب بیافتد . هیچ مهم نیست . ولی حتما باید او را پیدا کند .



روز بیست و چهار ساعته نواحی شمالی را فرا گرفته بود . خورشید که چندان زیاد اوج نمی گرفت در آسمان دور می زد . برفها می درخشیدند و یخ های بهاری به رنگ آبی و سرمه ای دیده می شد . ذرات تیز و براق برف از آسمان می بارید و با اینکه صورت آدم بطور مبهمی اثر اشعه ی خورشید را حس می کرد هوا سرد و خاموش بود .

به قدری ساکت و خاموش که به نظر می رسید تمام صداها در حال حرکت یخ می زنند . و با همه ی اینها پرنده کوچکی که شبیه به گنجشک بود با سینه ی سفید، که از جای نامعلومی به اینجا آمده بود کنار ساحل روی یخ نشست و مشغول خوردن آب از شیار بین یخها شد .



بهار . این سومین بهار غم انگیز و خاطره انگیز بود که مچنتی دیده بود . بهار اول را مچنتی موقعی که تاکسی او را به فرودگاه می برد در اورال خودش ، با برفهای آب شده و تیره و پوشیده از پوسته و سوزنبرگ های کاج های تایگا . و بعد بهار دوم ، نمای بیشه درختان غان که با رگبار شدید بهاری شسته شده و به او در فرودگاه مسکو خیر مقدم گفته بود . و بالاخره بهار سوم ، بهار اینجا ، در میان برفها و یخهای ناهمواری که بوران برف و کولاک صیقلشان داده بود . این بهار سوم فعلا خودش را با آمدن گنجشک سینه سفید کوچولوی قطبی معرفی کرده بود . گنجشک کوچولو کنار آب نشسته بود و با هر جرعه سر کوچولوی خودش را بالا می برد .




romangram.com | @romangram_com