#آنیوتا_پارت_213
- چیزی راجع به خودش برای شما تعریف نکرده بود ؟ ... نگفته بود که کجا زندگی می کند . یعنی آنطور که شما می گویید توی زمین بزرگ کجا زندگی می کند ؟
- نه آنا راجع به این موضوع چیزی نگفته بود .
- خوب ، نمی دانید حالا شوهر دارد یا نه ؟
پیرزن صورت بی حرکت خود را به طرف مچنتی برگرداند و مچنتی به نظرش رسید که برای اولین بار در طول گفتگویشان با این زن اثری از تعجب در چهره اش نمایان شد .
مچنتی احساس کرد که زیر این نگاه استفهام آمیز سرخ می شود و به همین جهت صورتش را به طرف پنجره برگرداند . در همین موقع یک سورتمه گوزن از جلوی پنجره رد شد .
چهار آدم کوچولو با لباس های پوستی یک وری روی سورتمه های دراز نشسته بودند . پیرزن انگار به کنه مطلب پی برده باشد برای اولین بار انعکاس لبخند در چشمهای کشیده ی سیاهش نمایان شد .
- ولادیمیر ، آنا شوهر ندارد ... آنا شوهر نکرده ... دوستان دارد . اما شوهر نه . بچه هم ندارد . خودش به تیگرف گفته بود .
مچنتی که از عجیب بودن و بی معنی بودن سوالش آگاه بود ، گفت :
- او چه شکلی دارد ؟
پیرزن و پسرش که کنار بخاری نشسته بودند و ذغال های بخاری کوچک را بهم می زدند ، با تعجب به همدیگر نگاه کردند .
سوال مچنتی بی جواب ماند . باز هم برای چندمین بار شروع به تعریف داستان غم انگیزش برای پیرزن نمود .
romangram.com | @romangram_com