#آنیوتا_پارت_208
- آنا آلکسی یونا منزل تیگرف بستری بود . شاید آدرسش را به تیگرف داده باشد .
وائانگه تازه وارد را پیش مادرت ببر . بگو که به قهرمان اتحاد شوروی کمک کند .
وانیا گفت :
- برویم . برویم پیش مادر من .
فصل 30
آخرین فصل
++++++++++++++++
وانیا یا به طوریکه او را در ده وائانگه می نامیدند ، مچنتی را بیرون برد . آنها یکی از خانه های استاندارد چوبی را دور زدند و وانیا مچنتی را به طرف چادری که پشت خانه قرار داشت راهنمایی کرد . بین برفها کوره راهی به طرف آن کشیده می شد . وانیا روکش سنگین در چادر را کنار زد و هر دو یک مرتبه وارد فضای تاریک و گرم و خفه ای شدن که یک فتیله ی کوچک شناور در چربی به زحمت آن را روشن می کرد . وسط چادر گرد مقداری ذغال روی احاق می سوخت و درون دیگ کوچکی که به سیم آویزان بود مایعی می جوشید . کنار اجاق پیرزنی با صورت پرچین روی زمین نشسته بود و مایع داخل دیگ را برهم می زد .
زن سرش را بلند کرد و بدون اینکه کمترین تعجبی از حضور ناگهانی پسرش با شخص ناشناسی نشان بدهد گفت :
- وائانگه تویی ؟
- منم ، مادر ، سلام . مرا رئیس فرستاده . ایشان با شما کار دارند .
romangram.com | @romangram_com