#آنیوتا_پارت_207
- آنا آلکسی یونا مریض شد . بچه ها را که نجات داد سرما خورد . او را با گوزن از توندرا به اینجا آوردند . همین جا بستری بود . مریض بود خون سرفه می کرد . پزشکیار ما معالجه اش می کرد ، اومیای پیر هم همینطور . ولی نتوانستند معالجه اش کنند . هلیکوپتر فرستادند و آنا آلکسی یونا را بردند .
- به کجا ؟
- شاید به مسکو ، شاید به لنینگراد ، شاید هم به مورمانسک .
مچنتی با ناتوانی روی مبل شیکی که شبیه به گوش ماهی بود و معلوم نبود چگونه و به وسیله ی چه کسی به این کوی دور افتاده صیادی آورده شده بود نشست .
خبرهای تازه یکی پس از دیگری باریدن گرفته و مثل این بود که به او ضربه می زد .
تمام آنچه که مچنتی در ساعات راه دراز به نواحی قطبی آرزو و فکر کرده بود بی نتیجه ماند .
بیمار شد .... خون سرفه می کرد .... معالجه اش نکردند ... بردندش ...
مچنتی سوالش را بار دیگر تکرار کرد :
- ولی آخر به کجا بردند ؟ کجا ؟
- نمی دانم کجا . آدرسی برای ما نگذاشت . شاید تیگرف مادر وائانگه آدرسش را داشته باشد .
رئیس وانیا را که وسط در ایستاده بود و با دستکش پوستی اش بازی می کرد نشان داد و گفت :
romangram.com | @romangram_com