#آنیوتا_پارت_205



مرد مسنی از پشت میز برخاست و به استقبال تازه واردان شتافت .

او قد متوسطی داشت ولی به قدری چاق بود که به نظر می رسید نصف اتاقک را به تنهایی پر کرده است . چشمهای ریز و کشیده ای داشت ولی همین چشمها خبر از درایت و عقل صاحبشان را می داد بطوریکه به نظر می رسید نه تنها ظاهر انسان بلکه باطن را هم می توانند ببینند .



راننده که به اتفاق مچنتی خودش را در این اتاق کار جا می کرد گفت :

- ایشان از مسکو آمده اند ... من آوردمشان . با همان خانم زمین شناس که اسمش آناست کار دارند .



مدیر که به خوبی به زبان روسی تکلم می کرد گفت :

- کتتان را درآورید . خودتان را گرم کنید . میل دارید غذایی ، چیزی بخورید ؟



مچنتی که حس می کرد شاید در همین لحظه سرنوشتش حل خواهد شد با شتاب و عجله توی حرف او دوید و گفت :

- آنا آلکسی یونا لیخوبابا اینجا زندگی می کند ؟



مدیر پرسید :

- شما هم از روزنامه آمده اید ؟



صورت پهنش کاملا بی حرکت بود و هیچ احساسی را بیان نمی کرد ولی چشمانش او را بر رسی می کردند ، متوجه ستاره ی قهرمانی و هیجان بی اندازه ی مچنتی شد و همچنین نسبت به او کنجکاو .

- آنا آلکسی یونا لیخوبابا حالا اینجا زندگی نمی کند . پیش ما نیست .


romangram.com | @romangram_com