#آنیوتا_پارت_204



- شاید باشد ، شاید هم نه . زمین شناسان توی توندرا رفت و آمد می کنند . چادرهای آنها از اینجا فاصله ی زیادی دارد . فقط برای حمام کردن به اینجا می آیند . اینجا حمام خوبی دارد . این خانم زمین شناس رئیس آنها بود . آمده بود اینجا تا دوره ی بیماریش را بگذراند .



مچنتی با نگرانی پرسید :

- دوره ی بیماری ؟ چه مریضی ؟



- نمی دانم. داغ بود . خیلی داغ .



- زمین شناسانی که می گویی کجا کار می کنند ؟



- امروز اینجا کار می کنند و روزی دیگر جای دیگری . زمین می کنند . آدمهای شادی هستند و همیشه آواز می خوانند .



اتومبیل کنار خانه چوبی پهنی که دو سورتمه گوزن کنار آن ایستاده بود توقف کرد . روی تابلو شیشه ای نوشته شده بود که اینجا مدیریت گروه صیادان به نام " اول ماه مه " می باشد .



وانیا گفت :

- تمام شد . رسیدیم . ناخدا دستور داد شما را صاف به اینجا بیاورم . به هیئت مدیره .



مچنتی با عجله از ماشین پایین پرید و درحالیکه با چکمه های پوستی قدمهای نرمی برمی داشت از پلکان ایوان خانه بالا رفت . محل هیئت های مدیره بود . روی دیوار ها پلاکاردهای رنگ پریده و یک تابلو که با رنگ طلایی نقاشی شده بود دیده می شد . روی تابلو عکس چند نفر نصب شده بود که از قرار معلوم افراد برجسته ی این محل بودند . حتی یک سالن کوچک هم با تریبونی روی صحنه و میز بلندی که ماهوت سرخ و رنگ و رو رفته ای روی آن انداخته بودند و یک سری پرتره روی دیوارها و اتاقکی که روی آن نوشته شده بود " مدیر " وجود داشت .


romangram.com | @romangram_com