#آنیوتا_پارت_203

و باز این فکر به ذهنش خطور کرد که چطور می شود اگر فراموشش کرده باشد ؟ برای همیشه ؟ حتما با دیدن او تعجب خواهد کرد . شانه هایش را بالا خواهد انداخت به این معنی که کی هستی و از کجا آمده ای و برای چه آمده ای ؟ و راستش ، آیا ارزش دارد برود ؟ بهتر نیست تا دیر نشده برگردد ؟ هواپیما اتفاقا عصر امروز برمی گردد و پروانه مسافرت به آسایشگاه هنوز در جیبش است و رساله ی علمی در انتظار او .



نه ، نه ، آنیوتا ممکن نیست او را فراموش کرده باشد ! این قبیل زنها فراموش نمی کنند . حتما او را به یاد خواهد آورد ، حتما .ولی چطور ؟

شاید آن روزی که بیمارستان را ترک کرد با یک خط قرمز قطور او را از خاطره اش محو کرده باشد ...



هر دو به همین ترتیب تمام راه ساکت بودند . و تنها هنگامی که اتومبیل در جاده پر رفت و آمد توی دست انداز ها افتاد مچنتی دست از افکارش کشید و از پنجره به بیرون نگاه کرد . اتومبیل داشت وارد یک کوی می شد . خانه های چهارگوش قابل نصب از تخته های عایق دار خیابانی را تشکیل داده بودند . در این خیابان حتی چیزی نظیر میدان وجود داشت که در آن خانه ها نسبتا از هم دور شده بودند . در دو انتها ی این خیابان دو ساختمان چوبی که با تیرهای قطور ساخته شده بود به چشم می خورد . یکی از این ساختمان ها بدون شک مدرسه بود چون در محوطه جلوی آن بر و بچه های پوستین پوش در حال جست و خیز و دویدن بودند . ساختمان دیگر بطوریکه از تابلوهای آن پیدا بود به کارخانه ی ماهی دودی تعلق داشت . در امتداد خیابان تیرهایی نصب شده بود و از سمت تیرها سیمهای برق به طرف هر یک از خانه ها کشیده شده بود .



ولی این خیابان خاصیت ویژه ای نیز داشت . پشت هر یک از خانه ها چادرهای پوستی قرار داشت و از بالای این مخروطها دود بلندی مثل دم روباه در میآمد و هوا بوی قیر و ماهی می داد و یک موتور برق سکوت اطراف را برهم می زد .



وانیا که تمام راه ساکت بود ناگهان پرسید :

- شما از روزنامه آمده اید ؟



- چرا از روزنامه ؟



- آخه از روزنامه ها پیش این خانم زمین شناس می آیند . نشان گرفته .



مچنتی بانگ زد :

- پس او اینجاست ؟


romangram.com | @romangram_com