#آنیوتا_پارت_201

- حتی در مراوده با جوانهایی مثل همسفران امروز شما کمک هم می کند .



- پس خانوادتان چی ؟ خانمتان ، بچه هایتان اینجا هستند ؟ با شما هستند ؟



- نه ، خانواده ای ندارم .

ناخدا درحالیکه فکر می کرد ، نشسته بود و با ناخنهای انگشتانش روی میز ضرب می زد .

- زنم به من گفت : تمام جنگ یک همسر وفادار بودم ولی در زمان صلح نمی خواهم اینطور باشم . تحملش را نمی آورم ....

من ازش دلگیر نیستم . می فهممش . کمتر زنی هست که تحمل بیاورد .



ناخدا برخاست ، کلاه خودش را بر سر گذاشت و شنل تیره اش را به تن کرد و گفت :

- حالا من هم داستان زندگیم را برایتان تعریف کردم . دیر شده ساعت سه صبحه . وقتی آنیوتای خود را دیدید سلام این پیر مجرد را بهش برسانید . حالا هم بگیرید بخوابید . من پرده های پنجره ها را برایتان می کشم .



ساعت سه صبح ! درحالیکه هوا همچنان روشن بود . پشت پنجره ، روز بود . یک روز بیست و چهار ساعته ی قطبی .

فصل 29





وانیا ، راننده ی ناخدا ، همانطوریکه قرار بود ، مچنتی را سر ساعت نه صبح بیدار کرد و بعد از اینکه مچنتی بیدار شد یک دنیا لباس پوستی روی کاناپه انداخت .

- اینها را رئیس برای شما فرستاده .


romangram.com | @romangram_com