#آنیوتا_پارت_200
- شما خیلی وقته که اینجا هستید ؟
- خیلی . از بعد از جنگ . من توی جبهه شمال در نیروی دریایی بودم . از جبهه به اینجا آمدم . حالا دیگر اینجا خانه ی منه .
- همانطوریکه اینجایی ها می گویند به " زمین بزرگ " نمی روید ؟
- آنجا کسی را ندارم که بروم .
- شما متاهل هستید ؟
- چه بگویم ...
و این مرد که صدای گرفته ای داشت در پاسخ صداقت مچنتی ، داستان زندگیش را برای او تعریف کرد .
وقتی که جنگ تمام می شود او نزد همسرش به اتاقی که در شهر مورمانسک داشته اند بر می گردد . بعد برای جمع کردن پول اثاثیه و خریدن یک آپارتمان ، برای کار در نواحی قطبی استخدام می شود . پول را جمع می کند و یک آپارتمان یا اثاثیه اش می خرد . بعد که همه چیز جور می شود ناگهان او انگار به یک مریضی نا علاج می گیرد . تقریبا صدایش را از دست می دهد . دکترها فقط آه می کشیدند و جوابهای پرت و پلا می گفتند و توصیه می کردند فقط رژیم بگیرد و استراحت کند . اتفاقا بهار نزدیک بوده و کشتیرانی قطبی هم شروع می شده و قطب آنهایی را که حقیقتا شیفته شمال بودند به طرف خودش حلب می کرده . خلاصه تخمل نکرد و تجویز و توصیه های پزشکی را نادیده می گیره و به همین شهر می آید . عجیب اینکه یا هوای سرد و سوزان اینجا و یا موجودیت دشوار در نواحی شمال جلوی پیشرفت بیماری را می گیرد .
این موضوع باعث تعجب فوق العاده پزشکان می شود . اما صدایش برنگشت . و حالا سالهاست که اینجا کار می کند . . کارهای بزرگی را اداره می کند . البته صدایش مثل بوق کهنه گرفته است ولی آخه او که قصد نداره آواز بخونه ، برای مراوده با کارکنان بندر هم صدای گرفته مانعی به حساب نمی آید .
ناخدا گفت :
romangram.com | @romangram_com