#آنیوتا_پارت_199



تروفیموف خمیازه کشید به طوری که تمام استخوانهایش صدا کرد . بعد زغالها را توی بخاری بهم زد و لوله را بست و پس از عذرخواهی به اتاق دیگر رفت و گفت :

- وقت خوابه . پاسی از شب گذشته .



در آن میان ناخدا همچنان مچنتی را سوال پیچ می کرد .



مچنتی پرسید :

- - خسته نشده اید ؟



- نه ، نه ، اختیار دارید ! ... پس شما حتی نمی دانید که این آنیوتا چه شکلیه ؟ ...



- من او را فقط در جبهه دیده بودم ولی راستش توجهی بهش نمی کردم . برای همین هم یادم نماند .



- وقتی که دیدیش شاید هم نشناسیدش .



- همه چیز ممکنه ، همه چیز !



- بله عجب وضعیه ... دلم می خواست خودم با شما می آمدم . خیلی دلم می خواهد او را ببینم . اما نمی توانم غیبت کنم . یخها دیگر رنگ آبی پیدا کرده هر آن ممکنه راه بیافته . کارم خیلی زیاده .


romangram.com | @romangram_com