#آنیوتا_پارت_193
صورت بچه ها که در هوای سرد سرخ شده بود از لای کاپشن های پرزدار پوستی به چشم می خوردند . سر چهارراه یک مامور انتظامات ایستاده بود که روی اونیفورمش پوستین انداخته بود .
ناخدا بحث مربوط به وضع یخ ها را در این فصل بهار قطع کرد و گفت:
- وانیا، فراموش نکردی ؟ داریم می ریم پیش تسی شفسکی .
مچنتی که از مسکو تصمیم گرفته بود جست و جو ها را از کمیته محلی حزب شروع کند گفت:
- آلکساندر فیودورویچ ، بد نبود مستقیما به کمیته بخش می رفتیم.
- حالا آنجا کسی را بجز نگهبان پیدا نمی کنید.همه رفته اند به توندرا .بهار آمده. دارند گوزن ها را جابجا می کنند .دبیر اول سه روز پیش
به محل گله ها رفته ....
- ولی من باید جایی برای گذراندن شب پیدا کنم.
-من هم دارم شما را می برم همانجا . جای خیلی خوبیه . می توان گفت انگار توی خود مسکوست . ماشین هم فردا بهتان می دهم . تا ریبنی از اینجا راه زیادی نیست . وانیا شما را می برد . ترکتان نمی کنیم ، ترکتان نمی کنیم! در عرض های بالا رسم نیست آدم را تنها بگذارند.
ظاهرا تروفیموف فرصت کرده بود داستان مچنتی را برای او تعریف کند . به هر حال این دریانورد برونزه که صدای گرفته ای داشت آشکارا نسبت به او علاقمند و کنجکاو شده بود .
شهرک واقع در آن سوی مدار قطبی مچنتی را به یاد شهرک های جوانی انداخت که در سال های اخیر در بسیاری از نواحی زادگاهش ساخته می شد .
romangram.com | @romangram_com