#آنیوتا_پارت_181

- پس خانواده ندارید؟



- مثل اینکه ندارم . نمی دانم چرا نشد که صاحب خانواده شوم . یک زمانی داشتم ولی این موضوع دیگریست . موضوع مربوط به زمان جنگ است . و اما بعد از جنگ بخت با من یاری نکرد . بعد هم که ، نمی دانم ، خیلی سعی کردم اما نتونستم ، شاید اخلاق من خراب شده بود ...





- برای اینکه عشق واقعی را حساس نمی کنید . برای همین . تمام عشقتان را صرف آنیوتا کردید . آدمهایی هستند که یک بار عاشق می شوند . من یکی را می شناختم....



موتورهای هواپیما صدای سوت آهسته و ملایمی خارج می کردند .

بر و بچه های برنزه ای که برای گذراندن فصل زمستان به نواحی قطبی می رفتند مجددا گیتارشان را در دست گرفتند و مشغول خواندن شدند و به محض اینکه یک ترانه را تمام کردند ترانه دیگری را شروع می کردند . دو پیر مرد مو سفید هم که مچنتی در فرودگاه به آنها توجه کرده بود به اتفاق جوانها آواز می خواندند .

مهمانداری که اسمش تامارا بود با همه مسافران هواپیما - با این خواننده ها و کناری مچنتی و این دو پیرمرد آشنا بود و مثل میزبان با آنها رفتار می کرد .

پیرمردها هم خودشان را در هواپیما چون خانه خودشان احساس می کردند . آنها با مسافران حرف می زدند و حتی وارد اتاقک خلبان ها می شدند .



مچنتی پرسید :

- اینها کی هستند ؟



- اوه ، اینها از ساکنان قدیمی و معروف نواحی شمال هستند ! آن که چاق تره خلبان قطبیه .

و اسم مشهوری را که در روزنامه های قبل از جنگ تکرار می شد بر زبان آورد .

- آن یکی هم که دراز و ریشوست ، از افراد سرشناس ماست . یکی از اولین کسانی که زمستان را در نواحی قطبی گذراند .


romangram.com | @romangram_com