#آنالی
#آنالی_پارت_120

کاری داشتی؟

پوزخندی زدمو گفتم: مگه نگفته بودم با این زهرا جونتون حرف نزنی؟

الشن: کی گفتی؟ زهرا دوستمه!

عصبانی گفتم: الشن، من خودم ذغالم، حنات پیش من رنگی نداره. مگه نگفتم باهاش حرف نزنی؟

الشن که فهمید دستش رو شده و فهمیدم که داشته با ایهان حرف میزنه و برای پیچوندن من گفته زهرا گفت:

آنالی واقعا دلیل مخالفتت منطقی نیست!

اخمی کردم و گفتم:

الشن، هموز خیلی بچه ای! مگه نمیگی دوستت داره! اگه دوستت داره هوایی نمیشه! اگه دوستت داره به پات میمونه و نمیره سراغ یکی دیگه. اگه دوستت داره پنج سال رو بخاطرت صبر میکنه، حتی اگه تو بیخیالش بشی. اینو یادت بمونه، اگه تشنه این عشق باشه، اونقدری که فقط سراب رو ببینه، میتونه یه روزی سیراب شه. یادت بمونه که هر تشنه ای یه روزی سیراب میشه. اگه یکبار دیگه ببینم باهاش ارتباط داری همه چیز رو به مامان میگم.

و بدون اینکه منتظر جوابش باشم از اتاقش خارج شدم و در رو بهم کوبیدم.

***

صبح با صدای آلارم گوشیم،بلند شدم و با نگاه کردن به ساعت که ده و نیم رو نشون میداد، راهی دستشویی شدم و سر راه هم به مادرم سلام کردم.

پس از خارج شدن از دستشویی مامان گفت:

چی میخوری؟

_نمیدونم، کیک و اب میوه.

مامان کیک شکلاتی با اب پرتغال برای من روی میز چید و خواست از اشپز خونه خارج بشه که گفتم:

مامان، میشینی باهات کار دادم.

مامان با تعجب روی صندلی نشست، درک میکردم. تابحال اینقدر جدی نگفته بودم. رو بهش گفتم:

امسال عید، من و بچه ها قراره بریم جنوب.

مامان تعجب کردو گفت:

ولی من و خالت برای سفر به اصفهان برنامه ریزی کردیم.

نفس عمیقی کشیدم، اگه مامان اجازه میداد از دست اون دخترخاله های از دماغ فیل افتادم راحت میشدم و این خیلی به نفعم بود. با کمی لجاجت گفتم:

ولی من دلم میخواد به جنوب برم.

مامان که کمی نرم شده بود، گفت:

کیا هستن؟

_شمیم و شوهرش، نگین و شوهرش، شایان امیری، من و چند تا از دوستامون دیگه... سارا اینا.

مامان سری تکون داد و گفت: باشه، میتونی بری.

_مرسی، خیلی خوشحالم کردی.


romangram.com | @romangraam