#آنالی
#آنالی_پارت_121

خندید و از اشپزخونه خارج شد و منم پس از خوردن کیک و اب پرتغالم به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشیدم.

***

ساعت سه و نیم شده بود و من شروع کرده بودم به لباس پوشیدن. یک مانتوی آبی آسمانی جلوباز با یک تیشرت سفید و شلوار لی و شال سفید و کفش های کتونی آبی سفید.یه رژ مدادی صورتی هم زدم و به صورتم پنکک و کرم هم مالیدم و یمل حجم دهنده رو هم چند بار به مژه هام کشیده و با خط چشم پررنگ و سایه نقره ای مات آرایشم رو تکمیل کردم. به ساعت نگاه کردم، ساعت پنج دقیقه به چهار بود و من کیف سفیدم رو گرفتم و از اتاقم خارج شدم که مامان گفت:

کجا به سلامتی؟

_میرم لباس عید جدید بگیرم.

مامان سری تکون داد و گفت:

با کی؟

_با سارا...

سری تکون دادو گفت:

اوکی، به سلامت.

خداحافظی کردم و بعد از پوشیدن کتونی هام از خونه خارج شدم و وارد ماشین شایان شدم و بعد از سلام و احوال پرسی حرکت کرد.

♫♫♫

همه دنیای منی و من دنیاتم

بیا دنیامو با قلبت یکی کن

میدونی عاشقت هستم بیش از حد

کنارم عاشقونه زندگی کن

اینکه میفهمی حرفامو از چشمام

چه حال خوبی به احساس من داده

نگاهمون رو برنداریم از هم

حالا که چشمام به چشات افتاده

♫♫♫

من این عاشقی رو با تو دوست دارم

منو از دنیای عاشق نترسون

نگیر لبخند شیرینت رو از من

اینقدر فکر و قلب منو نلرزون

من این آرامشی که از من دارم

منو پابند به این زندگی کرده


romangram.com | @romangraam