#آنالی
#آنالی_پارت_119
نه، سرمه ای بود.
مامان اخمی کردو گفت:
لابد شلوارت هم مشکیه؟
_نه، لی روشنه.
شلوار رو هم از کمد در اوردم و به مامان نشون دادم که مامان گفت:
خوبه، حداقل مشکی نیست.
لبخندی زدم و با نشون دادن شالم به مامان با برخورد شدیدش مواجه شدم:
آنالی، داری روانیم میکنی! این دیگه چه رنگیه؟ تو فقط زندگی رو انگار تو مشکی میبینی! خیلی وقت بود دیگه روشن میپوشیدی خیالم ازت راحت شده بود! پس اون پسره شایان تو جلساتتون چیکار میکرد؟
_اخه چه ربطی داره؟
مامان: نمیدونم... میری و یه دست لباس جدید میخری!
بلند شد و بدون اینکه به من توجهی کنه از اتاقم خارج شد و در رو محکم کوبید. کلافه تلفن همراهم رو گرفتم و به شایان زنگ زدم:
شایان: جانم؟
_سلام خوبی؟
شایان: سلام، الان که صداتو شنیدم خیلی حالم خوبه.
لبخندی زدم و گفتم: وقت داری بریم بیرون؟ میخوام لباس عید بگیرم دنبال یه ادم خوش سلیقه و جذابم که دیگه جز تو کسی به ذهنم خطور نکرد!
خندید و گفت: آنالی مسخرم میکنی؟
_نه والا!
شایان: باشه، برای تو من همیشه وقت دارم، تو فقط لب تر کن بگو کی؟
_نمیدونم ولی فردا میرم.
شایان: خب پس ساعت چهار منتظرتم دم خونتون.
_لطف بزرگی بهم میکنی شایان!
شایان: قابلتو نداره، خب من دیگه برم کاری نداری؟
_نه، خدافظ.
شایان: خدافظ.
تلفن رو قطع کردم و پس از خارج شدن از اتاقم، به سمت اتاق الشن قدم برداشتم وبدون در زدن و یهویی وارد شدم. الشن که درحال صحبت با تلفن بود، دستپاچه به مخاطب گفت:
پس من جوابش رو بعدا بهت میدم زهرا، کاری نداری؟ خدافظ.
و تلفن رو قطع کرد و با لحن بدی گفت:
romangram.com | @romangraam