#آنالی
#آنالی_پارت_118
مامان: کی خریدی؟
_دیروز.
مامان: آنالی واقعا که نباید به من میگفتی؟ اینم دختره من دارم؟
_اه، مامان ولم کن دیگه.
و تلفن رو با عصبانیت قطع کردم. ول نمیکنه هی غر میزنه سرم.به سمت آشپزخونه قدم برداشتم و با درست کردن یک هات چاکلت داغ، سعی کردم فکرم رو روی شایان متمرکز کنم. واقعا من دلم رو به این پسر باخته بودم؟ هیچ وقت فکرش رو نمیکردم که روزی از پسری خوشم بیاد و تا این حد هم عاشقش بشم.
بعد از ربع ساعتی مامان اینا اومدن و بعد از سلام کردن مامان گفت:
خجالت نمیکشی تلفن رو رو من قطع میکنی؟
_ببخشید ولی اون موقع برق قطع شد، تازه پنج دقیقه بیشتر نیست اومده.
مامان که انگار دروغ من رو باور کرده بود، چون گفت:
باشه، مهم نیست.. بیا بریم لباس های عیدتو به من نشون بده.
سری تکون دادم و وارد اتاق من شدیم. مامان رو به من گفت:
خوشم نمیاد تنهایی لباس بخری آنالی!
_خب شمیم و نگین که بیکار نیستن! الشن هم درس داره.شما و بابا هم که همش سر کارین.
مامان: از این به بعد من هستم... دیگه بهتره خودم رو بازنشسته کنم.
سریع و متحیر به سمتش برگشتم و گفتم:
چــــی؟ بازنشسته؟
مامان خونسرد و انگار که خیلی وقته سر این موضوع فکر کرده گفت:
آره، باید وقتی رو هم برای خانوادم خرج کنم.
_مطمئنی؟
مامان: آره، دوسه ماهی هست که روش فکر میکنم و به این نتیجه رسیدم که من قبل از اینکه یک پرستار باشم و از جون دیگران مواظبت کنم، یک پادر و همسرم و باید از جون خانوادم مواظبت کنم.
لبخندی به این اندیشه مامان زدم و با دلگرمی و خوشحالی که تو تک تک سلول هام حس میشد و عیان بود گفتم:
مطمئن باش که تصمیم درستی گرفتی.
مامان هم لبخندی مهمانم کردو گفت:
خب، لباساتو نشونم ندادی!
سری تکون دادم و خرید هام رو از کمد در اوردم و ابتدا مانتوی مشکی رنگم رو به مامان نشون دادم که گفت:
آنالی، بازم مشکی؟ مانتوی پارسالتم...
با حرفم مانع از ادامه صحبتش شدم و گفتم:
romangram.com | @romangraam