#آن_نیمه_دیگر_پارت_99
هنوزم اين عادتات و ترک نکردي؟
بي تعارف يه تيکه گوشت از توي بشقابم برداشت و خورد. ابروي راستش و بالا داد و گفت:
هنوزم جنتلمن و آقايي؟
پوزخندي زدم و گفتم:
تو خيلي لات و الواتي.
با ژست خاصي دستي به موهاش کشيد و گفت:
به خاطر موهامه؟ يادته هميشه دوست داشتم اين طوري درستش کنم و مامان اجازه نمي داد؟
خنديدم و گفتم:
بيشتر اون قسمتي رو يادمه که مي خواستي موهات و سبز فسفري بکني.
بارمان پخ زد زير خنده و گفت:
به جون تو شوخي کرده بودم... بابا چه جدي گرفته بود! مي خواست از خونه بيرونم کنه... يادته کلا بابا چه قدر منو از خونه بيرون مي کرد؟
گفتم:
يه شب در ميون... مامان چه قدر حرص مي خورد...
يه لحظه به چشماي هم زل زديم... خنده ي روي صورتمون کم کم محو شد... ازش يه لبخند کمرنگ باقي موند... سرمون و هم زمان پايين انداختيم و با غذامون ور رفتيم... لبخندمون هم مثل روزهايي که ديگه برنمي گشت از بين رفت... توي سينه م احساس سرما مي کردم... چه قدر خوشبخت بوديم... قاشق و توي بشقاب انداختم... من خرابش کرده بودم... من...
بارمان آهسته گفت:
مامان چطوره؟
با خودم کلنجار رفتم... بايد بهش مي گفتم که کاملا روانش و از دست داده؟ دلم نمي اومد... با اين که از دستش شاکي بودم ولي مي دونستم اگه بگم از درون خورد مي شه... بارمان پرسيد:
هنوزم قرص مي خوره؟
آهي کشيدم و گفتم:
آره...
نگفتم که کار از قرص و دارو گذشته و به شک دادن رسيده... بارمان گفت:
سامان هنوزم نچسبه؟
romangram.com | @romangram_com