#آن_نیمه_دیگر_پارت_100
بي اختيار لبخند زدم و گفتم:
آره...
بارمان نيم نگاهي بهم کرد و گفت:
بابا چي؟ هنوزم توي کار از خونه بيرون انداختنه؟
با سر جواب مثبت دادم... بارمان که مشخص بود اشتهاش کور شده با غذاش ور مي رفت... آهسته گفت:
دوستتون داشتم که رفتم...
قاشق و توي بشقاب انداخت... احساس کردم اشک توي چشمام جمع شده... دستم و روي شونه ش گذاشتم و گفتم:
مي دونم...
بارمان سرش و بيشتر خم کرد و با صدايي که از بغض مي لرزيد گفت:
دوست نداشتم بلايي سرتون بيارند... نمي خواستم پات به اينجا باز شه... ولي...
نفسش و فوت کرد و ساکت شد... شونه ش و فشار دادم و گفتم:
وقتي توي ون ديدمت نزديک بود شاخ در بيارم... فکر نمي کردم توي اين موقعيت ببينمت...
سرش و بلند کرد و گفت:
مي ترسيدم اگه قبول نکني بلايي سرت بيارن... هميشه منتظر فرصت بودند... خيلي از کسايي که پست گرفتن و مي شناختي... نمونه ش همين دانيال.
پس اسم اون مرد دانيال بود... اسمش به نظرم آشنا مي اومد. انگار قبلا شنيده بودم که دانيال صداش کنند.
بارمان ادامه داد:
دنبال فرصت بودند که دوباره مجبورت کنند همکاري کني. راستش... توي کتشون نمي ره که کسي باهاشون همکاري کنه و بعد ول کنه بره... بايد تا پاي مرگ توي اين کار بمونيم... براي همين اعتياد منو بهونه کردند و گفتند هيچ دختري حاضر نيست اين طوري بهم اعتماد کنه... راست و دروغشو ديگه نمي دونم... براي همين فرستادند دنبال تو... راستش وسط يه پروژه ي مهم بوديم... من توي اين يه سال خيلي تابلو شدم. دانيال به سايه گفت که تو رو بکشونه توي اين کار... بايد جاي منو پر کني. هم به خاطر اين که شبيه مني... هم به خاطر اين که کسي به پاي جذابيتت نمي رسه.
گفتم:
دختره شک نمي کنه؟ من و تو کپي برابر اصل نيستيم... صدامون خيلي باهم فرق مي کنه.
بارمان گفت:
فقط عکسم و ديده... رابطه مون اينترنتي بود.
romangram.com | @romangram_com