#آن_نیمه_دیگر_پارت_98


بارمان خنديد و روي زمين نشست. دختر موطلايي وارد شد و سيني غذا رو روي زمين گذاشت. بارمان بهش گفت:

در و پشت سرت ببند.

دختر اطاعت کرد. همين که در بسته شد گفتم:

مثل اين که رئيس اينجا تويي.

بارمان چند قاشق از خورشت کرفسي که توي بشقاب بود خورد و گفت:

آره.. يه مشت خل و چل هم زيردستمن... اين دختره کارش مثل تو اِ. فقط اون پول مي گيره و کار مي کنه ولي تو فعلا داري سنگ جلوي پامون مي اندازي... اسمش راضيه ست... اون يارو گندهه اسمش رحيمه... از قد و هيکلش معلومه چي کاره ست... اون پسر کوچولو اِ وحيد اِ... تو کار دزدي و از ديوار بالا رفتن و ايناست... خيلي به درد بخوره... ديگه کي؟ آهان! رويا ! رويا بايد برات جالب باشه... تنها کسيه که ديدم توي کامپيوتر اين طوري مخه... هر کاري ازش برمي ياد.... همونيه که هدبند مي زنه.

تو دلم گفتم:

هموني که آمار ترلان و در اورد.

با لحني که سعي مي کردم عادي باشه گفتم:

اوني که غذا نمي خوره کيه؟

بارمان براي خودش ماست ريخت و گفت:

همون ترلانه...

پرسيدم:

چي کاره ست؟

بارمان خنديد و گفت:

شنيدم رانندگيش خيلي خوبه... الان مثل تو داره ناز مي کنه ... بيا غذات و بخور... با گرسنگي دادن به خودت هيچي حل نمي شه.

بوي خوب غذا وسوسه م مي کرد که شروع به خوردن بکنم. بلند شدم و کنار بارمان نشستم. آهسته گفتم:

راننده براي چي مي خوايد؟

بارمان بشقاب غذا رو توي دستم گذاشت و گفت:

ما نمي خوايم... براي رئيس مي خواستند... الان که فهميديم سايه زياده روي کرده و دختري که خودشم راضي نيست و توي اين کار کشيده ديگه هيچي مشخص نيست.

ناخونکي به غذام زد. پشت دستش زدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com