#آن_نیمه_دیگر_پارت_448
فکر نمي کنم بي ربط باشه... شايد مراقب بود که يه وقت فارسي دست پليس نيفته... .
گفتم:
يعني مامور بود که فارسي رو بکشه؟
بارمان گفت:
احتمالا... معمولا توي ماموريت ها از اين جور مامورها مي ذاشتن.
يه دفعه صداشو بالا برد و با خنده گفت:
باز تو گير دادي به صحبت هاي کاري؟
خنديدم... باز داشت شيطون مي شد... عاشق همين ديوونه بازي هاش شده بودم... بعد خنده از روي لبم محو شد... با تعجب گفت:
چيزي شده؟
مکثي کردم و گفتم:
جدي مي خواي پيشم باشي؟
پوشه رو بست. با دقت به صورتم نگاه کرد... اونم مکثي کرد و گفت:
خيلي حرف ها زدم ولي نگفتم که... يعني گفتم... ولي اون جوري که بايد نه... من... مي ترسم چون... نمي دوني وقتي فهميدم رضا تو رو برده چه حالي پيدا کردم. با دانيال سوار ون شديم. رفتيم سمت پايين... هرچه قدر رفتيم به هيچ جا نرسيديم... دور زديم... به سمت بالا رفتيم... چشمم به رد لاستيک ماشيني افتاد که توي گل و لاي حاشيه ي جاده بود... حدس زديم مال ماشين شما باشه... اومديم بالاتر... هرچه قدر عقب جلو کرديم چيزي پيدا نکرديم... تا اين که ديديم يه دود سياه داره از دره بلند مي شه... سريع خودمونو رسونديم... همون لحظه که اون طوري ديدمت فهميدم که طاقت ندارم از دستت بدم... هيچي تو زندگيم نمونده جز تو... تو نباشي ديگه اين دنيا ارزشي برام نداره... حتي اگه راشدي بخواد ضمانتمو بکنه... اگه فکر مي کني زندگيت رو خراب مي کنم بگو... از تو گذشتن برام مثل مرگ مي مونه ولي... اگه بدونم خير و صلاحت توي اينه... اگه بدونم اين طوري خوشبخت مي شي... اگه بدونم اين طور خوشحال تري... ازت مي گذرم... مي ذارم مي رم... نمي خوام بعد اين همه سختي بازم عذاب بکشي... بابت مرد خلاف کاري که قبلا معتاد بوده... من نمي خوام ترلاني رو ببينم که به خاطر من عذاب مي کشه... همه ي چيزي که مي خوام... .
دستشو گرفتم. نذاشتم ادامه بده و گفتم:
خوشخبتي من تويي... منم مثل توام... بدنام شدم... آبروي درست و حسابي ندارم... کي گفته خوشبختي براي آدم هاي خوب و بي عيب و ايراده... مگه من و تو آدم نيستيم؟ ما هم مي تونيم... باور کن مي تونيم... اگه پيش هم باشيم... ولي بايد تلاش کنيم تا عزت و آبرومونو به دست بياريم... آدم ها با حرف مردم و يه سابقه ي خوب خوشبخت نمي شن... بايد خوشبختي رو درون خودمون پيدا کنيم... من فقط وقتي اين حس رو دارم که کنار توام... بذاري بري هيچي ازم نمي مونه... .
منو به سمت خودش کشيد و گفت:
به بابات بگو مراقب خودش باشه... .
گفتم:
هان؟
خنديد و گفت:
بخواد بينمون وايسته... مي دوني که بد قاطي مي کنم... .
romangram.com | @romangram_com