#آن_نیمه_دیگر_پارت_447

دوباره پوزخند زد و گفت:

آره... اميدوارم توي زندان بيشتر از اينجا بهم برسن... شايد اين طوري بتونم آرامشمو حفظ کنم... .

لبخندي زدم... ماجرا رو برايش تعريف کردم... ابروهاش بالا رفت... باورش نمي شد... هرچيزي که راشدي بهم گفته بود رو بهش گفتم... .

از بهت و حيرتش استفاده کردم و محو تماشاي صورتش شدم... روشو برگردوند... مات و مبهوت مونده بود... گفتم:

همه چي درست مي شه... راشدي کمکت مي کنه... تازه... منم کنارتم... حالا که بابات هم پشيمونه وضعيت زندگيت بهتر مي شه... .

بارمان سر تکون داد و گفت:

ولي... آخه... من اگه از اينجا بيام بيرون زندگيتو بهم مي ريزم... مي خوام پيشت باشم... مي خوام مال من باشي... در حالي که مي دونم خانواده ت با من موافقت نمي کنند. مي دونم در حد من نيستي و خيلي سري... مي دونم لياقت بهترين ها رو داري... .

وسط حرفش پريدم و با آرامش گفتم:

موقعي که ته دره افتاده بودم اون بهترين ها کجا بودن؟... من تو رو مي خوام... اگه راشدي تاييدت کنه... اگه درست رفتار کني... اگه حکم دادگاه اين طور باشه در نهايت بابام هم نرم مي شه... بابام آدم بي منطقي نيست... اگه راشدي مي تونه اين طور در موردت فکر کنه بابام هم مي تونه... به اتفاقات خوب عادت نداري ... براي همين اين طوري هول کردي... .

بارمان گفت:

اگه خراب کنم و ضايع شم چي؟ بايد برم زندان؟

پوشه رو روي پاش انداختم و گفتم:

خب... همين الان شروع کن! مواظب باش که خراب نکني.

پوشه رو باز کرد و گفت:

ايش... کي حال داره؟

نگاهي به نوشته هاش کرد... سري تکون داد و گفت:

هوم... .

منم محو تماشاي صورتش شدم. بارمان گفت:

اسلحه هايي که استفاده کردن با مال بچه هاي باند فرق داشت... مي دوني دارم به چي فکر مي کنم؟ به اين که رئيس مخصوصا اين کارو کرده... مخصوصا فارسي رو لو داده... مي دونست با فرار کردن ما دست فارسي رو مي شه... حتما همون کلکي که براي سايه سوار کرد رو زده... به فارسي گفته که بايد خرابکاريتو جمع کني ولي در واقع مي خواسته فارسي رو به کشتن بده... خيلي کارش ريسک داشته... براي همين از اين اسلحه ها بهشون داده... اون چيزهايي که ما داشتيم... يه تير مي زديم طرف آش و لاش مي شد... نه اين که اين طور سرحال روي تخت بشينه... .

و به خودش اشاره کرد. گفتم:

اون روز يه مرد رو ديدم که داشت دور و بر اون محوطه مي چرخيد... ولي تا لحظه ي آخر هم وارد قضيه نشد... فکر مي کني ربطي داشته باشه؟

بارمان شونه بالا انداخت و گفت:

romangram.com | @romangram_com