#آن_نیمه_دیگر_پارت_446


اين بهترين خبريه که تو اين چند وقت شنيدم... .





آهي کشيد... به پوشه اشاره کرد و گفت:

يادتون نره... .

با خوشحالي سر تکون دادم. راشدي به سمت انتهاي راهرو رفت... در همين موقع در اتاق بارمان باز شد... چشمم به باباي بارمان افتاد... لاغر و تکيده به نظر مي رسيد... دست هاش مي لرزيد... اصلا متوجه حضورم نشد. همين طور لرزان و آشفته به سمت خروجي بيمارستان رفتم... مطمئن بودم بارمان حسابي حالشو گرفته... .

نچ نچي کردم و وارد اتاق شدم.

بارمان روي تخت نشسته بود و با چسب زخم روي ساعدش ور مي رفت. به طرفش رفتم... با ديدنم لبخندي پر از شيطنت زد و گفت:

ديو چو بيرون رود فرشته در آيد!

زدم زير خنده... روي صندلي کنار تختش نشستم و گفتم:

حالت چطوره؟

يه کم بي حال و رنگ پريده بود... به خودش اشاره کرد و گفت:

مي بيني که! خوب خوب... .

گفتم:

باباتو اذيت کردي ها!

پوزخندي زد و گفت:

يه عمر اون اذيت کرد... حالا من اذيت مي کنم... ترسيده... دو تا از پسرهاش مردن... تازه... ماجراي مامانم تعريف کرد... اين که ... .

پوفي کرد و حرفشو نصفه نيمه گذاشت. سر تکون داد و گفت:

همه ش تقصير ما بود... .

از جام بلند شدم... دستشو گرفتم و گفتم:

دنبال مقصر نگرد... الان که همه چي تموم شده بايد دنبال آرامش باشيم... .


romangram.com | @romangram_com