#آن_نیمه_دیگر_پارت_445

راشدي آهي کشيد... دستي به ريشش کشيد و گفت:

خصوصيات اخلاقي بدش خيلي بارزه... خصوصيات اخلاقي خوبم زياد داره... باورم نمي شه خودشو انداخت جلوي من... انگار اين آدم آفريده شده تا فداکاري کنه... تا ايثار کنه... انگار آخرين چيزي که براش مهمه خودشه... .

سر تکون داد و گفت:

اين دو روز که اين جا بستري بودم وقت براي فکر کردن زياد داشتم... خيلي فکر کردم... به اين که اگه بارمان زمان دانشجويش يه نفر آدم درست و حسابي دور و برش داشت چي مي شد... به اين که اگه يه نفر بود که به باباش يه تلنگر مي زد سرنوشت اين پسر چي مي شد... مي دوني مي تونست چه پزشکي بشه؟ باهوش... فداکار... مشکلش اين بود که کسي رو نداشت... .

بالاخره يه نفر بارمان رو فهميد... لبخندي زدم. راشدي ادامه داد:

اشتباهات زيادي داشت... پتانسيل جبران کردن هم داره... باهامون همکاري کرد... .

لبخند زد و گفت:

منو نجات داد... و باز هم مي تونه کمک کنه... نمي تونم يه سري شرارت و شيطنت که تو وجودش هست رو نديده بگيرم... ولي... لياقت يه زندگي خوب رو داره... يه بار از خودگذشتگي کرد و به خاطر ما شکنجه شد... معتاد شد... حالا نوبت ماست که کمکش کنيم... .

با ناباوري نگاهش کردم... خواب بود ديگه؟ رويا بود؟ ... زبونم بند اومده بود... .

راشدي گفت:

بهش يه تخفيف بزرگ مي دن... تاجيک مي گفت احتمال داره تا پنج سال محکوم به زندان شه... .

وا رفتم... يه لحظه به تبرئه شدنش اميدوار شده بودم... با نااميدي سرمو پايين انداختم. راشدي ادامه داد:

من توي دادگاه شهادت مي دم... اينم مي گم که ملکيان هنوز فراريه و به احتمال زياد به بارمان احتياج داريم که دستگيرش کنيم... حاضرم خودم ضمانتشو بکنم... تاجيک گفت که شايد بشه در اين صورت محکوميتش رو به حالت تعليق در اورد... .

لبخندي روي لبم نشست... دلم گرم شد... با ذوق و شوق گفتم:

شما واقعا همه ي کارها رو به نحو احسنت انجام داديد... همه ي ما بهتون مديونيم.

عصاش رو دوباره زيرب*غ*لش زد و گفت:

انجام وظيفه بود... به عنوان يه مامور پليس وظيفه دارم که جلوي جرم و جنايت وايستم... ولي... قبل از اين که پليس باشم يه انسانم... وظيفه ي انسانيم حکم مي کنه به کسي که به کمک احتياج داره کمک کنم... با اين سوء سابقه فکر نمي کنم بارمان بتونه درسشو ادامه بده... اين يه حقيقته که مسئولين دانشگاه نتونستن از استعدادهاش و ويژگي هاي مثبتش استفاده کنند... منم تصميم دارم از خصوصيات اخلاقي منفيش استفاده کنم و تبديل به احسن ش کنم.

با تعجب گفتم:

اين يعني چي؟

راشدي لبخندي زد و گفت:

به عنوان يه مامور غيررسمي مي تونه به ما کمک کنه... نه فقط توي اين پرونده... توي پرونده هاي مشابه... فکر کنم اين طوري ديگه به راه کج کشيده نمي شه... و... اگه اين وابستگي عجيبي که بارمان به رادمان داره رو رادمان هم به بارمان داشته باشه، مي تونم با خوبي کردن در حق بارمان دينمو به برادرش ادا کنم... .

با شگفتي گفتم:

romangram.com | @romangram_com