#آن_نیمه_دیگر_پارت_444
چي؟
عصا رو به ديوار تکيه داد... به پوشه اي که توي دستش بود نگاه کردم... همين گزارش بود؟
گفت:
مي گن ملکيان از کشور خارج شده... .
قلبم توي سينه فرو ريخت. با ناباوري گفتم:
چي؟ کي؟ کي همچين گزارشي داده؟
سري به نشونه ي تاسف تکون داد و گفت:
مامورهاي مرزي... .
وا رفتم... بالاخره در رفت... لعنتي... .
سرمو تکون دادم... هيچ جوري نمي تونستم تاسفمو بروز بدم... آهي کشيدم... آخرشم دستمون بهش نرسيد... هميشه... هميشه يه قدم جلوتر از ما بود... .
راشدي با سر به اتاقي که سمت چپمون بود اشاره کرد و گفت:
مي ريد ديدنش؟
سرمو پايين انداختم و گفتم:
بله... .
راشدي پوشه رو دستم داد و گفت:
شواهديه که جمع آوري شده... نشونش بده و ببين نظرش چيه... .
پوشه رو گرفتم... دهنمو باز کردم که چيزي بگم... پشيمون شدم و دوباره دهنمو بستم. دودل بودم... دوست نداشتم جوابي که مي دونستم راشدي بهم مي ده رو بشنوم... .
راشدي گفت:
چيزي شده؟
بعد از مکثي طولاني با نگراني گفتم:
مي بريدش زندان... مگه نه؟
romangram.com | @romangram_com