#آن_نیمه_دیگر_پارت_443
دوست داشتم صورتشو بين دستام بگيرم و بگم چه قدر دوستش دارم... .
دوست داشتم فرياد بزنم و التماس کنم که تنهام نذاره... .
آخه اون مرد همه ي دنياي من بود... .
باز توي صورتش زدم... دستمو جلوي بينيش گرفتم... نفس هاي داغش به دستم خورد... هنوز نفس مي کشيد... هنوز بهش اميد بود... .
اشکام روي گونه هام ريخت... تکونش دادم و با التماس گفتم:
تو رو خدا تنهام نذار... به خدا اگه بري نمي بخشمت... ازت نمي گذرم... .
بغض داشت خفه م مي کرد... دستمو روي زخمش فشار دادم تا جلوي خونريزيشو بگيرم.
هيچ وسيله اي نداشتم... هيچ کاري نمي تونستم بکنم... دستم به هيچ جا بند نبود. داشتم از دست مي دادمش... کنارش بودم و کاري از دستم برنمي اومد... آهسته گفتم:
به خدا اگه تنهام بذاري خودمو مي کشم... حق نداري بدون من بري... .
يه دفعه صداي آژير ماشين پليس بلند شد... چه عجب... بالاخره رسيدند... .
صداشون از دور به گوش مي رسيد ولي مي دونستم به زودي پيدامون مي کنند... .
نوري از اميد به قلبم تابيده شد... دلم گرم شد... .
صورت بارمان رو نوازش کردم... اشکام روي لباسش مي چکيد... با گريه گفتم:
رسيدن... طاقت بيار... طاقت بيار... .
سرمو خم کردم و کنارش روي زمين گذاشتم... اشکام روي خاک ريخت... آهسته زمزمه کردم:
طاقت بيار... .
******
دستام توي جيب مانتوم بود... با نگراني به بازپرس راشدي نگاه کردم... يه عصا دستش بود و با زور و زحمت به سمتم مي اومد. لباس فرمش رو پوشيده بود و يه پوشه ي آبي دستش بود... از رنگ و روش که به نظر مي رسيد اصلا حال خوشي نداره... با ديدن وضعيتش با ناراحتي سر جام جا به جا شدم. همين که بهم رسيد گفتم:
شما بايد استراحت کنيد... .
اخم کرد و گفت:
شمام که حرف دکترها رو مي زنيد... خيلي کار دارم... خيلي... گزارش هاي بدي به دستمون رسيده... .
با نگراني گفتم:
romangram.com | @romangram_com