#آن_نیمه_دیگر_پارت_442


دوباره... بزنش... .

سرماي درونم به اين کار فرمان مي داد... خيلي آسون بود... خيلي... لبخندم هنوز روي لبم بود... سينه ش رو نشونه گرفتم و شليک کردم... .

دوباره صداي فريادش بلند شد... انگار منظره ي رو به روم هيچ تاثيري روم نمي ذاشت... من خونسردتر از اين حرف ها بودم... آهسته گفتم:

به خاطر رادمان... .

از درد ضعف کرده بود... ولي هنوز جون داشت... هنوز تکون مي خورد... انگشت هاشو به سمت اسلحه ش کشيد... راشدي گفت:

تمومش کن... .

سرشو نشونه گرفتم و گفتم:

به خاطر بارمان!

يه لحظه دستم لرزيد. صورتمو از نفرت جمع کردم... شليک کردم و جسد فارسي روي زمين افتاد... دستم توي هوا موند... تموم شد... .



نه قلبم تند تند مي زد... نه نفسم توي سينه حبس شده بود... نه مي ترسيدم... انگار يه ترلان ديگه اونجا ايستاده بود... نه... هنوز ترلان بود که اسلحه رو نگه داشته بود... هنوز فکرش پر از خانواده ش بود.. پر از بارمان... انگار يه نيمه ي ديگه ي ترلان اونجا ايستاده بود... .

اسلحه رو انداختم... راشدي چشماشو روي هم گذاشت... سرشو به درخت تکيه داد... دستشو روي زخم پاش فشار داد... متوجه زخم پهلوش شدم.

گيج و گنگ بودم... خواستم به سمت راشدي برم و چيزي روي زخمش بذارم... توي اون خراب شده هم هيچي پيدا نمي شد... به ناچار شالمو از سرم باز کردم... به سمت راشدي دويدم... دستشو بالا اورد... ابروهاش توي هم گره خورده بود... صورتش خيس عرق بود... گفت:

نه... من خوبم... .

با دست به پشت سرم اشاره کرد و گفت:

اون بيشتر از من احتياج داره... .

سريع چرخيدم... چشمم به بارمان افتاد... سرم گيج رفت... چشمام سياهي رفت... از جام بلند شدم... انگار همه ي اينا رو داشتم توي يه خواب عذاب آور مي ديدم... يه کاب*و*س نفرين شده... به کسي که روي زمين مچاله شده بود نگاه کردم... به سمتش دويدم... خودمو کنارش انداختم... دست هاي بسته ش توي سينه ش جمع شده بود... چشماشو بسته بود ولي پلکش مي لرزيد... کتف راستش خونريزي داشت... وحشت زده چند بار تو صورتش زدم و گفتم:

بارمان... بارمان... چشماتو باز کن... .

صداي ناله ي راشدي رو از پشت سرم شنيدم... ولي انگار يه دفعه همه ي دنيا پيش چشمم اهميتشو از دست داد... انگار فقط بارمان مهم بود... بارمان همه چيز بود... .

دوست داشتم هرچي لباس تنم بود پاره کنم و دور زخمش ببندم تا چشماشو باز کنه... .

دوست داشتم با آخرين توانم اون قدر توي صورتش بزنم تا نگاهم کنه... .


romangram.com | @romangram_com