#آن_نیمه_دیگر_پارت_441
ترلان... گوش نده به حرفاش... گولشو نخور... .
آقاي فارسي به چشمام زل زد و گفت:
مي دوني که من بدتو نمي خوام... .
يه قدم کوچيک به سمت عقب برداشت... داشت دستاش رو پايين مي انداخت... دودل شدم... ياد اون شب هايي افتادم که خونه مون مي موند و با معين تخت نرد بازي مي کرد... برام فيلم مي اورد... حتي براي قبولي کنکور بهم يه عطر گرون قيمت کادو داده بود... .
ولي... ياد اون شبي که توي مهموني ديده بودمش افتادم... دستشو دور کمر يه زن غريبه انداخته بود و براي ر*ق*ص وسط سالن رفته بود... به اسلحه ي کنار پاش نگاه کردم... خواستم آب دهنمو قورت بدم که متوجه شدم دهنم خشک شده... .
ياد زني افتادم که زير ماشين من از بين رفت... ناوسروان راشدي... راضيه... آره... بارمان گفته بود باند بين تشکيلات سبزواري جاسوس داشت... جاسوسشون فارسي بود که اون شب هم بينشون نشسته بود... اين مرد با جاسوسي هايش باعث مرگ ناوسروان راشدي شد... باعث مرگ زني شد که من زيرش کردم... زندگي خانواده ي منو به هم ريخته بود... الانم اومده بود تا منو بکشه... من... و بارمان... .
و به طرز دردناکي متوجه شدم که صداي بارمان نمي ياد... اثري ازش نبود... و شايد... شايد پشت سرم بود... شايد ديگه هيچ وقت صداش رو نمي شنيدم... شايد فارسي تا همين جاي کار هم نيمي از کارش رو انجام داده بود... .
ستوان يوشي از حال رفته بود... راشدي ديگه تواني نداشت... اين مرد باعث و بانيش بود... .
فارسي دشمن من بود... دشمن ترين دشمني که من و بابا تا به اون روز داشتيم... و حالا اسلحه توي دست من بود... اين مرد تو مشت من بود... .
لرزش دستم از بين رفت... .
حس کردم خون توي رگام يخ زد... لبم به لبخندي کج باز شد... ابروي راستم بي اختيار يه کم بالا رفت... شايد کمي پوستم داشت به سياهي مي زد... شايد آبي چشم هام داشت شيطنت رو داد مي زد...
شليک کردن کار سختي نبود... آسون بود... ديگه نه خون حالمو بد مي کرد نه اون وضع منو مي ترسوند... من از هيچي نمي ترسيدم... خونسرد بودم... اون قدر که مي تونستم به راحتي لبخند بزنم... .
با نفرت نگاهش کردم... با صدايي که ديگه نمي لرزيد گفتم:
دروغ گو!
يه دفعه به سمت اسلحه ش پريد. راشدي فرياد زد:
ترلان بزنش!
انگشتم بي اختيار ماشه ي اسلحه رو فشار داد... صداي بلند شليک گلوله باعث شد گوشم سوت بکشه... صداي فرياد فارسي بلند شد... .
آهسته گفتم:
به خاطر بابام!
پاشو زده بودم... روي زمين افتاد... يه دستشو به پاش گرفت... با اون يکي دستش که به شدت مي لرزيد پشت سرش دنبال اسلحه گشت... در همون حال گفت:
نه... ترلان... نه... .
راشدي شيرم کرد و ناله کرد:
romangram.com | @romangram_com