#آن_نیمه_دیگر_پارت_440
مردي با چشم هاي تيره و کشيده و موهاي مشکي رو به روم بود. به زخم روي شقيقه ش نگاه کردم. لرزش دستم بيشتر شد... با نفرت گفتم:
خائن!
آقاي فارسي دستاشو از هم باز کرد و گفت:
من مسلح نيستم.
داد زدم:
دستاتو بذار پشت سرت!
آقاي فارسي گامي به سمت عقب برداشت و گفت:
ترلان... تو اين کارو با من نمي کني!
داد زدم:
من هرکاري لازم باشه مي کنم!
صدام اون قدر مي لرزيد که ترس شديد درونيم رو لو مي داد... اسلحه تو دست من بود... من بودم که مي ترسيدم... .
اون مسلح نبود... اون بود که خونسرد و مسلط به نظر مي رسيد... .
آقاي فارسي سر تکون داد... گفت:
منو به اين کار مجبور کردن... زنمو گروگان گرفتن... .
ضربان قلبم پايين اومد... فارسي با حزن و اندوه نگاهم کرد و گفت:
من و تو دشمن نيستيم ترلان... .
راشدي با صداي ضعيفي گفت:
به حرفش گوش نکن... .
داشت از حال مي رفت... دوباره ضربان قلبم بالا رفت... آقاي فارسي گفت:
تو چند ساله که منو مي شناسي... مي دوني که من چه قدر دوستت دارم... .
راشدي گفت:
romangram.com | @romangram_com