#آن_نیمه_دیگر_پارت_439
دستامو مشت کردم... من تصميم گرفته بودم که بجنگم... من به خودم قول داده بودم که عوض شم... اين اولين قدم بود... بايد يه کاري مي کردم... .
نفس عميقي کشيدم... سعي کردم به لرزش بدنم مسلط بشم... نمي دونستم از کدوم راه به اين سمت اومده بودم... فقط مي دونستم دور شده بودم... دوباره شروع کردم به دويدن... .
مسير برام آشنا نبود... يه کم ديگه دويدم... بين اون درخت ها گم شده بودم... .
ايستادم و سرمو چرخوندم... گوشامو تيز کردم... صداي فريادي از دور شنيدم... قلبم دوباره به تپش در اومد... به همون سمت دويدم... يه صدايي توي سرم مي گفت:
ولش کن... بذار و برو... فرار کن... .
به خودم نهيب زدم:
به خودت مسلط شو... تو مي توني... مي توني... .
صداها هر لحظه بلندتر مي شد... قلبم هر لحظه محکم تر از لحظه ي قبل مي زد. يه دفعه چشمم به ستوان يوشي افتاد... بي حرکت روي زمين افتاده بود... سرجام متوقف شدم و سريع دستمو جلوي دهنم گرفتم... جيغمو خفه کردم... .
قلبم يه لحظه از حرکت ايستاد... چشمم سياهي رفت... بعد متوجه شدم که هنوز نفس مي کشه... نفسمو بيرون دادم... چشمم به اسلحه ش افتاد که يه کم اون طرف تر افتاده بود... چشماشو بسته بود... زخمي شده بود و خون زيادي ازش رفته بود... ديدن زميني که خاک و خونش با هم قاطي شده بود حالمو بد مي کرد... .
نگاهي به دور و برم کردم... بايد يه چيزي پيدا مي کردم و جلوي خونريزيش رو مي گرفتم... همين که خواستم از اونجا دور شم ، صداي فرياد مردي بلند شد. بدون فکر خودمو پشت يکي از درخت ها انداختم. دستمو روي قلبم گذاشتم. چيزي نمي ديدم... يه کم جلوتر رفتم... خودمو به درخت هاي جلوييم رسوندم... يه دفعه سرجام متوقف شدم... .
به صحنه ي درگيري که چندين متر جلوتر بود خيره شدم... زمين به خاک و خون کشيده شده بود... يه مرد با لباس مشکي و ريش پرپشت با دست هايي که به طرفين باز شده بود روي زمين افتاده بود... پشت سرش راشدي با يه مرد مشکي پوش درگير شده بود. مرد با مشت محکم توي صورت راشدي زد. راشدي به گوشه اي پرت شد... مرد پشتش رو کرد و همين که خواست حرکت کنه راشدي محکم به پاش زد. مرد روي زمين افتاد. خودشو به سمت اسلحه اي که روي زمين افتاده بود کشيد... .
قلبم توي سينه فرو ريخت... اگه دستش به اسلحه مي رسيد... .
بدون معطلي به سمت اسلحه ي ستوان دويدم. از روي زمين برش داشتم. با بيشترين سرعتي که توي توانم بود به سمت جلو دويدم. اسلحه رو جلو گرفتم و داد زدم:
تکون نخور!
مرد سرجاش متوقف شد... روي زمين افتاده بود و پشتش بهم بود... دستش به سمت اسلحه اي که يه متر اون طرف تر بود دراز شده بود... .
با صدايي که به شدت مي لرزيد داد زدم:
از اسلحه فاصله بگير!
با دو تا دست اسلحه رو گرفته بودم... دستام به شدت مي لرزيد... اون قدر يخ زده بودند که کم کم داشتند بي حس مي شدند... .
از گوشه ي چشمم به راشدي نگاه کردم... پاش بدجوري زخمي شده بود و به شدت خونريزي داشت... داشت سعي مي کرد خودشو به سمت ديگه اي بکشه... صداي ناله ش بلند شد... ديگه جوني براش نمونده بود... بارمان توي زاويه ي ديدم نبود... جرئت نداشتم نگاهمو از اون مرد بگيرم و دنبال بارمان بگردم... از چيزي که ممکن بود ببينم مي ترسيدم... .
مرد آهسته و آروم از روي زمين بلند شد. به سمتم چرخيد. قلبم توي سينه فرو ريخت و چشمام تا آخرين حد ممکن گشاد شد.
romangram.com | @romangram_com