#آن_نیمه_دیگر_پارت_438


يه کم پامو ماساژ دادم... بهتر شد... دستي به استخونش کشيدم... دردش زياد نبود... نفس راحتي کشيدم... شانس اورده بودم که بلايي سر پام نيومده بود... دوباره چشمامو بستم و نفس عميقي کشيدم... گلوي خشک شده م سوخت... .

يه دفعه صدايي از طرف راستم شنيدم... از جا پريدم... متوجه صداي بلند نفس کشيدنم که با ناله همراه بود شدم. وحشت زده دستمو جلوي دهنم گرفتم تا صدامو خفه کنم. قفسه ي سينه م تند و با شدت بالا و پايين مي رفت... .

چشمم دو دو مي زد... دنبال يه قاتل يا يه جاني مي گشتم... انتظار داشتم يه مرد با اسلحه جلوم ظاهر شه... .

چشمم به سگ ولگرد لاغري افتاد که لنگان لنگان به سمت ديگه مي رفت. نفس راحتي کشيدم. خودمو از روي زمين جمع و جور کردم.

همين که از روي زمين بلند شدم و به راه افتادم صداي پايي شنيدم.

سگ عو عو کرد و سرعتشو بيشتر کرد. قلبم توي سينه فرو ريخت. سريع به حرکت در اومدم و در حالي که سعي مي کردم روي نوک پا راه برم و سر و صدا درست نکنم از اونجا دور شدم... دستم هنوز جلوي دهنم بود و صداي نفس کشيدن هام رو خفه مي کرد... .

خودمو پشت يه درخت کشيدم و به جايي که چند لحظه پيش بودم نگاه کردم... خيلي ازش فاصله گرفته بودم ولي هنوز توي ميدان ديدم بود...

چند لحظه گذشت و خبري نشد... نفس راحتي کشيدم... همين که خواستم به راهم ادامه بدم چشمم به يه مرد با لباس مشکي افتاد... قلبم توي سينه فرو ريخت... مرد درحالي که با موبايلش ور مي رفت داشت از جايي که چند لحظه پيش ترک کرده بودم رد مي شد... ضربان قلبم بالا رفت... با ناخون هاي دستي که جلوي دهنم بود به صورتم چنگ زدم... اگه مرد سرشو سمت چپ مي چرخوند منو مي ديد... تنه ي درخت اون قدرها قطور نبود که منو کاملا پشت خودش جا بده.

قلبم محکم توي سينه مي زد و از اضطراب داشتم ديوونه مي شدم. مرد موبايلش رو توي جيبش گذاشت... در همين موقع صداي شليک ديگه اي بلند شد. قلبم توي دهنم اومد... لرزش دستم شروع شد. مرد سرشو به اطراف تکون داد... سريع خودمو جمع کردم و خم شدم... با وحشت به مرد نگاه کردم.. حواسش به اين طرف نبود... دوباره موبايلش رو دراورد و به سرعت بين درخت ها ناپديد شد.

دستمو روي قلبم گذاشتم... چند تا نفس عميق کشيدم... پس اين نيروهاي پليس کجا مونده بودند؟ گوشمو تيز کردم... به جز قار قار کلاغ صدايي نمي اومد... با انتظاري کشنده منتظر شليک هاي پياپي شدم... ولي خبري نشد...

همون جا پاي درخت ولو شدم... پاهام مي لرزيد و کفشون يخ زده بود... احساس مي کردم نمي تونم حتي يه قدم بردارم... به فکرم رسيد که خودمو به ماشين پليس برسونم و سريع از اونجا دور شم ولي... نمي تونستم بارمان رو تنها بذارم... و بازپرس رو... .

چيزي از صحنه ي درگيري نديده بودم... فقط تيري که به شاخه ي درخت بالا سرم خورده بود رو حس کرده بودم... اگه بلايي سر بارمان اومده باشه... .

يه دفعه چشمم به مرد افتاد که دوباره داشت همون مسير رو برمي گشت. خودمو بيشتر به سمت درخت کشيدم... لاغر و باريک بودم ولي نه اون قدر که يه درخت کاج منو کاملا قايم کنه... .

ضربان بالاي قلبم داشت روانيم مي کرد... با تمام وجود مي لرزيدم... مرد به سمت راستش نگاه کرد... بين درخت ها سرک کشيد... نفس توي سينه م حبس شد... اگه سرشو به سمت چپ مي چرخوند منو مي ديد... .

پاورچين پاورچين به سمت جلو رفتم... مي دونستم توي درگيري با اون مرد هيچ شانسي ندارم... مجبور بودم آهسته و آروم فرار کنم... .

مرد به رو به روش نگاه کرد... مراقب بودم پامو روي کيسه ها نذارم و صداي فش فششون رو در نيارم. راهي که چند دقيقه پيش دوان دوان اومده بودم رو آهسته برگشتم.

فاصله ي زيادي با مرد داشتم... حالا ديگه پشتش بهم بود... سرشو به سمت چپش چرخونده بود... داشت همون جايي رو نگاه مي کرد که چند دقيقه پيش بودم... .

قلبم توي دهنم بود... با ترس و لرز ازش دور شدم... متوجه حضورم نشده بود... دوباره صداي شليک گلوله رو شنيدم... سرجام خشک شدم... صداي فرياد مردي رو از دور دست شنيدم... اگه بارمان... .

نمي تونستم... نمي تونستم بدون اون برم... نمي خواستم از دستش بدم... بدون اون چيزي از من نمي موند... .

مي ترسيدم... هم از رو به رو شدن با اون آدم ها... هم از جدا شدن از بارمان... .

اين ترس داشت ديوونه م مي کرد... عقلم به پاهام فرمان فرار مي داد... دلم فرمان جلو رفتن... قدرتشون مساوي بود... سرجام مونده بودم و نمي دونستم بايد چي کار کنم... .


romangram.com | @romangram_com