#آن_نیمه_دیگر_پارت_437

اين آقا هم توي لباس فرمه! گفتيم قبل از اين که شلوغ پلوغ کنند و جامونو با سر و صدا لو بدن بيايم اين سمت.

گفتم:

دو تا ماشين شدند... .

ستوان گفت:

ممکنه بيشتر هم بشن... بيايد بريم... از اين طرف... .

پشتمو به بارمان و راشدي کردم و خواستم دنبال ستوان يوشي برم که يه دفعه بارمان داد زد:

مراقب باش.

صداي شليک گلوله توي فضا پيچيد... .

يه دفعه محکم به درخت کوبيده شدم. ستوان يوشي منو کنار کشيده بود... داد زد:

برو... برو... .

صداي شليک دوم ... سوم... .





بي اختيار جيغي کشيدم... خشک شده بودم... به تنه ي درخت چسبيده بودم... پاهام بي جون شده بود. يوشي داد زد:

برو... .

يه تير به شاخه ي درخت خورد... دوباره جيغ زدم و از ترس چشمامو بستم. ستوان يوشي هلم داد و گفت:

از اين جا برو... .

بدون اين که نگاهي به اطرافم بکنم شروع به دويدن کردم... بي اختيار مي دويدم... از شدت اضطراب و ترس پاهام و دستام مي لرزيد... از درون يخ کرده بودم... دوباره صداي تيراندازي رو شنيدم... پام لغزيد و نزديک بود بيفتم... دستام يخ کرد... کلاغ ها رو ديدم که از روي درخت ها پريدند و به آسمون رفتند... .

بي هدف مي دويدم... صداي بلند نفس هام تنها صدايي بود که مي شنيدم... دستام با بي نظمي کنارم بدنم تکون مي خورد و هوا رو مي شکافت تا منو جلوتر ببره... عضلات بدنم درد مي کرد... معده م تير مي کشيد... بوي مرگ رو همه جا احساس مي کردم... انگار سايه به سايه داشت دنبالم مي اومد.

با دست شاخه ي يکي از درخت ها که خيلي پايين بود رو کنار زدم... برگ هاي سوزنيش صورتمو خراش داد... اهميتي ندادم و به دويدن ادامه دادم... با آخرين سرعتي که در توانم بود مي دويدم... .

قلبم ديوونه وار توي سينه م مي زد... ديگه نمي تونستم بدوم... سکندري خوردم و محکم به درخت رو به روم خوردم... به تنه ي درخت چنگ زدم تا مانع افتادنم بشم... فايده اي نداشت. روي زمين ولو شدم... .

به زور جلوي صداي فرياد دردآلودم رو گرفتم. روي پام افتاده بودم. با دست پاي دردناکمو گرفتم... و آخ آخ کردم... چشمامو بستم و لبمو به دندون گرفتم تا داد نزنم... .

romangram.com | @romangram_com