#آن_نیمه_دیگر_پارت_436
با اين حرف راشدي ضربان قلبم بالا رفت...نگاه راشدي به آينه بود... من و بارمان بهم نگاه کرديم... اصلا دوست نداشتم ازش جدا شم... حس بدي داشتم... اي کاش ما رو از هم جدا نمي کرد... انگار هميشه يه چيزي پيدا مي شد که بين ما قرار بگيره... .
به چشم هاي آبي بارمان نگاه کردم... با ديدن برق چشماش هم خوشحال شدم که مثل قبل شده هم دلم گرفت... دلم نمي خواست حتي براي يه ثانيه از اين نگاه و از اين چشم ها دور شم... چشماشو براي دل گرم کردنم روي هم گذاشت و لبخند زد.
قلبم توي دهنم بود... دستامو مشت کرده بودم و احساس کردم انگشتام بي حس شدند... .
راشدي گفت:
حالا!
بلافاصله ستوان روي ترمز زد. سريع از ماشين پياده شديم. ماشينو دور زدم و به سمت ستوان يوشي دويديم. راهي رو نشونم داد و گفت:
از اين طرف... .
صداي موتور ماشين مشکي رو از دور شنيدم... داشت نزديک مي شد... داشت گاز مي داد... به زودي بهمون مي رسيد... دنبال ستوان وارد زمين خاکي شدم... خودمونو بين درخت هاي کاج گم کرديم... زمين خاکي پر از کيسه نايلون، بطري هاي خالي آب معدني و حتي سرنگ بود.
صداي ترمز يه ماشين و به دنبالش صداي ترمز ماشين دوم رو شنيدم. قلبم توي سينه فرو ريخت. دو تا ماشين شده بودند... ستوان آهسته گفت:
از اين طرف... .
اسلحه ش رو دستش گرفت و اشاره کرد که دنبالش برم... نمي دونستم داريم به کدوم سمت مي ريم. فقط مواظب بودم که زياد سر و صدا نکنم و پامم روي کيسه ها سر نخوره... همين طور دنبال ستوان مي دويدم... قلبم توي سينه تالاپ تولوپ مي کرد... گوشمو تيز کرده بودم... منتظر يه اتفاق ناگوار بودم... .
نمي دونم چه قدر دويديم... احساس مي کردم ماهيچه هاي ساق پام دارند از درد مي ترکند... نفسم بالا نمي اومد... اون قد از دهن نفس کشيده بودم که گلوم مي سوخت... .
يه دفعه روي يکي از کيسه ها سر خوردم. سريع تنه ي درخت رو چسبيدم تا زمين نخورم... ستوان به سمتم برگشت. با سر اشاره کردم که چيز مهمي نيست... نفسمو بيرون دادم... آب دهنمو قورت دادم. نزديک بود پام پيچ بخوره ولي به خير گذشته بود... .
همين که صاف ايستادم و خواستم شروع به دويدن بکنم صداي خش خشي از پشت سرمون شنيدم. هيني گفتم و به سمت پشت چرخيدم.
چشمم به بارمان و راشدي افتاد که نفس نفس مي زدند و به سمتمون مي اومدند... ستوان صاف ايستاد و با تعجب گفت:
چي شد پس؟
بارمان کنار راشدي ايستاد. خم شد و دستاشو روي زانوهاش گذاشت. معلوم بود حسابي دويده بودند... نفس عميقي کشيد و گفت:
هيچي... دلمون براتون تنگ شد.
راشدي چند بار نفس عميق کشيد تا نفسش سرجاش اومد... گفت:
اون طرف به يه سري خونه ي خرابه مي رسيد که پاتوق معتادها بود.
بارمان صاف ايستاد. با دست به راشدي اشاره کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com