#آن_نیمه_دیگر_پارت_435
راننده پرسيد:
اين يعني چي؟
بارمان گفت:
يعني اينجا رو خوب بلدند... .
با صدايي که مي لرزيد گفتم:
چي کار کنيم؟
يه لحظه سکوت بينمون برقرار شد... بارمان به سمتم چرخيد و گفت:
چاره اي نداريم... بايد از هم جدا شيم.
با تعجب گفتم:
چي؟ ولي... .
بارمان رو بهم کرد و گفت:
نمي دونيم چند نفرن... چي مي خوان... چه اسلحه اي دارن... نمي دونيم جلوتر برامون دام گذاشتن يا نه... همه ي چيزي که مي دونيم اينه که ما رو مي شناسن... تنها راهمون اينه که نذاريم پيش بينيمون کنن... .
مخم داشت سوت مي کشيد. دوباره داشتم از شدت استرس ريشه هاي شالمو چنگ مي زدم. راشدي نگاهي به اطراف کرد و گفت:
وقتي من گفتم ماشينو کنار بزن... من و بارمان مي ريم سمت راست... .
راشدي رو بهم کرد و گفت:
با ستوان يوشي بريد سمت چپ. ازش جدا نشو... .
ستوان يوشي گفت:
بريم کدوم سمت؟ کجا همديگه رو ببينيم؟
راشدي صاف سرجاش نشست و گفت:
فکر کنم بهتره از هم خبر نداشته باشيم... هر وقت صداي آژير رو شنيديد يعني نيروهاي پشتيبان رسيدند... اون موقع بريد سمتشون.
romangram.com | @romangram_com