#آن_نیمه_دیگر_پارت_434


داره سرعتشو زياد مي کنه.

يه دفعه بارمان گفت:

برو توي جاده ي فرعي!

راشدي گفت:

نه! مي فهمه متوجهش شديم!

بارمان به سمت جلو خم شد و گفت:

بايد غيرقابل پيش بيني باشيم... اون آدمي که راپورتتونو داده مي شناسدتون... مطمئن باش حتي مي دونه که درخواست نيروي پشتيبان داديد... مطمئن باشيد مي دونه که داره کدوم سمتي مي ريد. بهتره يه حرکت غيرقابل پيشبيني انجام بديد... شايد بهتر باشه يه کار غيرحرفه اي بکنيد... چيزي که ازتون بعيده... .

مي دونستم حرفاش در حد يه فرضيه بود... ولي مسلما آقاي فارسي خيلي چيزها مي دونست... همه چي رو... حتما اون بود که گزارش پيشرفت تحقيقات راشدي رو به رئيس داده بود و باعث طرح اون نقشه ها شده بود.

بارمان دوباره به راننده گفت:

برو توي جاده ي فرعي... .

راننده نگاهي به راشدي کرد. راشدي سرشو به نشونه ي تاييد تکون داد. نفسم توي سينه حبس شده بود... مرتب دلم مي خواست سرمو به سمت عقب برگردونم.

راننده وارد راه فرعي شد. از زمين هاي بي آب و علف گذشتيم... راشدي چشماشو تنگ کرد... به رو به روش نگاه کرد و گفت:

اونجا منطقه ي مسکونيه... .

بارمان گفت:

پس بايد خودمونو گم و گور کنيم تا درگيري پيش نياد و ... .

حرفشو نصفه نيمه گذاشت. نگاهي به اطرافش کرد... به زميني که پر از درخت هاي کاج... کيسه نايلون هايي که توي زمين خشک پراکنده شده بودند. آهسته گفت:

اينجا رو مي شناسم... .

راشدي داشت به راننده مي گفت:

... مي دونه که اين دو نفر بازجويي شدن و همه ي اطلاعات رو دادن... براي چي مي خواد اين کارو بکنه؟

بارمان با صداي بلند گفت:

اينجا رو مي شناسم... وقتي ماموريت گروگان گيري دخترتون رو بهمون دادن اومديم اين سمت... همين جا بود... .


romangram.com | @romangram_com