#آن_نیمه_دیگر_پارت_433
با شکم خالي؟ باشه... هرکاري بگيد مي کنم... ولي خيلي توقع نداشته باشيد!
راشدي پوفي کرد و سرشو به يه سمت ديگه چرخوند. آهسته گفتم:
اذيت نکن ديگه!
ولي انگار بارمان شديدا روي مود اذيت کردن افتاده بود. البته درک مي کردم که به خاطر مرگ برادرش همه ي عالم و آدم رو مقصر بدونه... احتمالا بابت اين که پليس نتونسته بود رادمان رو زودتر از موعود از ماشين دور کنه کينه به دل گرفته بود.
راننده از توي آينه نگاهي به پشت سرش کرد و گفت:
يه ماشين مشکي رنگ دنبالمونه... .
من و بارمان بلافاصله بهم نگاه کرديم. راشدي از آينه نگاهي به پشت سرمون کرد. گفت:
چند وقته؟
راننده سرعت ماشينو بيشتر کرد و گفت:
چند دقيقه اي هست که پشتمونه... مرتب سعي مي کنه خودشو مخفي کنه... .
راشدي موبايلشو در اورد. تماس گرفت و تقاضاي نيروي پشتيبان کرد. دوباره داشتم استرس پيدا مي کردم... قلبم محکم توي سينه م مي زد. بارمان هم مثل چند دقيقه ي قبل خونسرد و بي خيال نبود... .
راشدي خطاب به من و بارمان گفت:
به سمت عقب برنگرديد... نبايد بفهمه متوجه ش شديم... ممکنه عکس العمل شديد نشون بده.
دستام داشت يخ مي کرد... گفتم:
از کجا فهميد داريم جا به جا مي شيم؟
راشدي سر تکون داد و گفت:
احتمالا زير نظرتون داشت... هم نمي شد که همون جا بمونيد... هم اين جا به جايي خطرناک بود.
بارمان با لحن مسخره اي گفت:
اوه! پس اين نقشه ي بي عيب و نقص استتارتون عملي نشد!
راشدي با عصبانيت گفت:
ما الان با هم توي يه تيميم... اگه مي خواي کمک کني الان وقتشه!
راننده گفت:
romangram.com | @romangram_com