#آن_نیمه_دیگر_پارت_432
در ماشين باز شد و راشدي سوار شد. من و بارمان حالت جدي تري به خودمون گرفتيم. سرمو پايين انداختم و چشمم به دستبندي که به دست بارمان زده شده بود افتاد... خودش که بي خيال به نظر مي رسيد. انگشتهاشو توي هم گره کرده بود و با دقت به صورت راشدي زل زده بود.
نيم نگاهي به صورتش کردم... خدايا... چه قدر دلم براش تنگ شده بود... دوباره لبخند زدم... ته ريش داشت... حلقه ي سياه دور چشماش خيلي کمرنگ شده بود... پوستش حتي از شبي که توي بيمارستان ديدمش هم روشن تر شده بود... از ظاهر يه آدم معتاد فاصله گرفته بود... .
به طرز عجيبي کنارش احساس بي خيالي و خونسردي مي کردم. ديگه از استرسي که توي ماشين کنار بابا داشتم خبري نبود... .
بارمان گفت:
ايشالا بقيه ي نيروهاتون هم به زودي سر مي رسن ديگه؟!
راشدي سرشو به سمت بارمان چرخوند و گفت:
فکر مي کني ما دو نفر از پسشون برنمي يايم؟ بهتره بهمون اعتماد کني! اگه قرار باشه چند تا ماشين و يه عالمه نيرو دنبال خودمون راه بندازيم باعث جلب توجه مي شه... .
بارمان سر تکون داد و گفت:
آره خب... کميت مهم نيست... بيست نفر آدم بوديد ولي نتونستيد داداشمو نجات بديد!
راشدي به سمت عقب چرخيد و نگاهي بهم کرد... انگار انتظار داشت يه کاري کنم... ولي من اصلا جرئت نداشتم خودمو با احساسات قوي بارمان نسبت به برادرش طرف کنم. فقط شونه بالا انداختم و قيافه ي مظلومي به خودم گرفتم.
بارمان با صداي نه چندان آهسته گفت:
زنداني رو گرسنه نگه مي دارن... اينا ديگه کي ان؟
رو بهم کرد. کف دستش رو نشون داد و گفت:
اين قدر به آدم غذا مي دن... همون رو هم امروز بهم ندادن!
زيرلب گفت:
دارم از گرسنگي مي ميرم.
معلوم بود اين چند وقت بارمان حسابي رو مخ راشدي بود. چون بلافاصله به سمتمون برگشت و گفت:
بارمان! ... همين امروز فهميديم که يکي از همکارهامون تمام مدت جاسوس ملکيان بوده... از خيلي چيزها خبر داشت... بايد شما رو برسونيم به يه جاي امن... مي شه يه خورده کمتر اذيت کني و باهامون همکاري کني؟
بارمان ابرو بالا انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com