#آن_نیمه_دیگر_پارت_431
نگاهش بين من و بابا به گردش در اومد و گفت:
بهتره از هم جدا بشيد!
با تعجب گفتم:
پس بابام چي؟ يعني با ما نمي يان؟ ممکنه جونشون تو خطر باشه.
راشدي سر تکون داد و گفت:
نه به اندازه ي شما... فکر کنم اگه از هم جدا بشيد و خبر نداشته باشيد که هر کدوم کجا هستيد بهتر باشه... .
بابا که رگه هايي از عصبانيت توي صداش مشخص بود گفت:
ولي اگه اين دو نفر با هم باشن مشکلي نيست!!
راشدي شونه بالا انداخت و گفت:
مشکل ما هم يکي دو تا نيست... اين پسر يه کم بدقلق و سرکشه... ظاهرا فقط يه نفر مي تونه کنترلش کنه!
و با دست بهم اشاره کرد. راشدي به بابا لبخندي زد و گفت:
ثابت کرده که مي تونه مواظب دخترت باشه... نگران نباش... خيالت تخت... جاش پيش ما امنه!
بابا دستمو توي دستش فشار داد و گفت:
برو بابا جون... مواظب خودت باش... ترلان!
به سمتش چرخيدم. با جديت توي چشمام زل زد و گفت:
درست فکر کن... عجله نکن! باشه؟
لبخندي زدم و گفتم:
مواظبم... باشه.... شمام مراقب خودتون باشيد... .
نمي دونم چرا اين قدر ذوق داشتم که زودتر سوار ماشين پليسي بشم که بارمانم توش بود... همين که از ماشين پياده شدم متوجه شدم که بابا چيزي به راشدي گفت. ماشينو دور زدم و کنار راشدي ايستادم. شنيدم که راشدي گفت:
... نگران نباش... خودم حواسم بهشون هست!
يادم اومدم شبي که رادمان فوت شده بود راشدي چطور به من و بارمان زل زده بود... نه! انگار اين آدم مسئول زهرمار کردن لحظات خوش زندگيم بود... .
سوار ماشين پليس شدم. با هيجان به سمت بارمان چرخيدم. سرشو به سمتم چرخوند و لبش به يه لبخند کج و پر از شيطنت باز شد... چشمکي زد.
romangram.com | @romangram_com