#آن_نیمه_دیگر_پارت_430
بابا گفت:
داريم مي ريم يه جاي امن! شما شاهدهاي اين ماجرا هستيد و شايد بازم ازتون بازجويي شه... بايد جاتون امن باشه... متاسفانه تمام اين مدت هم فارسي جاتونو مي دونست... .
بابا نگاهي سرزنش آميز بهم کرد و گفت:
بايد زودتر ماجراش رو بهم مي گفتي! چرا از همون اول نگفتي؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
چه مي دونستم اين طوري مي شه! فکر مي کردم خودش بهتون گفته... .
بابا سر تکون داد و زيرلب گفت:
هميشه مشکوک مي زد... منو بگو! پاشو به خونه زندگيم هم باز کردم... .
لبه هاي شالمو از دور انگشت هاي يخ زده م باز کردم و گفتم:
خودتونو سرزنش نکنيد... .
مرتب دور و برش رو نگاه مي کرد... انگار هر لحظه منتظر بود که يه اتفاق بد بيفته. بابا زيرلب گفت:
بايد هرچه زودتر شما رو برسونيم يه جاي امن!
گفتم:
چرا هي مي گيد شما؟ مگه به جز من کس ديگه اي... .
حرفمو نصفه نيمه گذاشتم.... نوري از اميد به دلم تابيده شد. بابا گفت:
راشدي رفت تا رحيمي رو از بازداشتگاه بيرون بياره... ممکنه اونجا جاش امن نباشه... .
نفس راحتي کشيدم. دلم مي خواست يه لبخند پت و پهن بزنم. مي تونستم بارمان رو ببينم... لب و لوچه م رو گاز گرفتم تا لبخندم رو نشه... دوست داشتم از خوشحالي جيغ بزنم. با شيطنت تو دلم گفتم:
اميدوارم يه عالمه سرخر نداشته باشيم... .
همين که بيرون شهر رسيديم راننده ماشين رو کنار زد. چشمم به راشدي افتاد که با اخم و تخم کنار يه ماشين پليس ايستاده بود. سرک کشيدم و به داخل ماشين پليس نگاه کردم. چشمم به پسري با موهاي مشکي که دو طرفش رو تراشيده بود افتاد... ديگه نتونستم جلوي لبخند زدنمو بگيرم.
همين که ماشينمون متوقف شد راشدي به سمتمون اومد. بابا شيشه رو پايين داد. راشدي خم شد و بعد يه سلام احوال پرسي خيلي کوتاه گفت:
بايد سريع تر بريم.
romangram.com | @romangram_com