#آن_نیمه_دیگر_پارت_429
بابا به شدت سر تکون داد و گفت:
من؟ ... من گفتم تو توي باند بموني بهتره؟ من گفتم تو کار خلاف بکني بهتر از اينه که پاي کاري که کردي وايستي؟ اين حرف اصلا شبيه حرف هاي من مي مونه؟
بهت زده گفتم:
يعني آقاي فارسي دروغ گفته... ولي آخه براي چي؟ اصلا توي مهموني چي کار مي کرد؟ من فکر مي کردم جاسوس پليسه... .
قفسه ي سينه ي بابا تند تند بالا و پايين مي رفت... اگه جلوي چشمم سکته مي کرد تعجب نمي کردم... سر تکون داد و گفت:
حالا مي فهمم... جاسوس بود... آره... جاسوس بود... ولي نه جاسوس ما... جاسوس اونا... .
رو به بابا کردم و گفتم:
کجا مي ريم؟
بابا که از شدت استرس نزديک بود پشتي صندلي رو توي دستش خورد و خمير کنه گفت:
يه جاي امن!
به ماموري که با سرعت رانندگي مي کرد نگاه کردم... دوباره نگاهمو به بابا دادم که کنارم نشسته بود و داشت و با استرس پشتي صندلي جلوي ماشين رو فشار مي داد. قلبم محکم توي سينه مي زد. گفتم:
آقاي فارسي خيلي چيزها مي دونست... مگه نه؟
بابا سر تکون داد و آهسته گفت:
تقريبا همه چيز رو... .
کم کم استرس بابا داشت به منم منتقل مي شد. نمي تونستم ساکت بشينم. دوست داشتم هي حرف بزنم... به نظر مي رسيد بابا اصلا ميلي به حرف زدن نداره. با اين حال پرسيدم:
به بازپرس خبر داديد؟
بابا کوتاه گفت:
آره... .
نگاهش به خيابون ها بود... با هيجان و استرس به اطراف نگاه مي کرد... .
با لبه هاي شالم بازي مي کردم و دور انگشتام مي پيچوندم... با ريشه هاش بازي مي کردم... چند ثانيه بعد به خودم اومدم و ديدم که انگشت هام توي هم گره شدن... باز اختيار زبونمو از دست دادم:
کجا مي ريم؟ اي بابا! به منم بگيد ماجرا چيه؟ داريم از چيزي فرار مي کنيم؟
romangram.com | @romangram_com