#آن_نیمه_دیگر_پارت_428
بابا گفت:
کشتنش... همسايه شون نشونه هاي ظاهري قاتل رو به پليس داده بود... پليس به اين نتيجه رسيد خود ملکيان اين کارو کرده... مردي که اين بلا رو سر عشقش بياره اصلا ازش بعيد نيست که به کشورش اين طور پشت کنه... نمي دونم اين آدم چطور مي تونه با غم و غصه هاش... با گ*ن*ا*هاش زندگي کنه... .
هزار تا حرف سر زبونم مي اومد ولي جلوي خودمو مي گرفتم و به خودم نهيب مي زدم که يه کم رعايت بابا رو بکنم... بزرگترين تفاوتي که بين ملکيان و بارمان بود اين بود که من اصلا حس نکردم که زن ملکيان علاقه اي بهش داشت... درحالي که من عاشق بارمان بودم... و نمي دونم که اين همه چيز رو بهتر مي کرد يا بدتر... .
بابا ادامه داد:
حالا ازت مي خوام به اين فکر کني که بارمان پاش رو توي راهي گذاشته که ملکيان رفته... همون نفرت ها و همون کينه ها رو تجربه کرده... همون محروميت ها رو... هوش و استعداد ملکيان رو هم داره... هيچ تضيميني نيست که بعد از تبرئه شدن يا در اومدن از زندان دنبال راه خلاف نره... پتانسيل اينو داره که يه رئيس مثل ملکيان باشه... حتي اين قدر دقت نظر داره که از ملکيان الگوبرداري کنه... داشت کم کم ازش چيز ياد مي گرفت... قبل از اين که اصرار کني تبرئه شه به اين فکر کن که اگه خداي نکرده راه ملکيان رو بره ما مسئول فراهم کردن اين زمينه بوديم... به اين فکر کن که مي خواي چه جايگاهي داشته باشي... اين که مثل زن ملکيان يه قرباني باشي يا مي خواي خودتو از اين ماجرا بيرون بکشي.
سر تکون دادم و گفتم:
قول مي دم که بهش فکر کنم... ولي شما هم به اين فکر کنيد که ملکيان هوش و استعداد بي نظيري داشت ولي هيچکس دستش رو نگرفت و کمکش نکرد... به اين فکر کنيد که با دريغ کردن کمک و حمايتتون داريد همين کارو با بارمان هم مي کنيد... داريد از طرف خودتون طردش مي کنيد... داريد براي خودتون دشمن مي سازيد... شما هم به اين موضوع فکر کنيد.
بابا لب هاش رو بهم فشار داد. زيرلب گفت:
لا الله الا الله! از دست تو دختر! حرف حرفِ خودته!
چيزي نگفتم. بابا گفت:
اگه به جاي تسليم شدن و گيج شدن زودتر مي جنبيدي مي تونستي خودتو از اون باند بيرون بکشي و هيچ کدوم از اين اتفاق ها هم نمي افتاد... مشکلت اين بود که ترسيدي و در رفتي... نتونستي خوب فکر کني... عجله کردي... بازم داري همين کارو مي کني.
با تعجب گفتم:
جدا؟ اين طور فکر مي کنيد؟ اگه شما يادتون رفته من حرف هاي آقاي فارسي رو يادم نرفته... بهم گفته بود که خيالتون راحته که قاطي آدم هاي باندم... حالا که کنارتون نشستم و همه چي تموم شده همه ي اين حرف ها رو فراموش کرديد!
يه دفعه بابا به سمتم چرخيد و با تعجب گفت:
چي؟
ابروهام بالا رفت... گفتم:
آقاي فارسي ديگه... اون روز توي مهموني بهم گفت که شما خيالتون راحته که من اونجام... مگه براتون نگفت که منو ديده؟
بابا از جاش بلند شد و رو به روم ايستاد... چشماش اون قدر درشت شده بود که يه لحظه وحشت کردم. با صداي بلند گفت:
تو فارسي رو ديدي؟ توي مهموني؟ ... کي؟
با تعجب گفتم:
چيزي بهتون نگفته؟ ... مگه شما اون حرفا رو بهش نزده بوديد؟
romangram.com | @romangram_com