#آن_نیمه_دیگر_پارت_427

نمي دونم شما از چه زاويه اي به زندگي اين آدم نگاه مي کنيد ولي توي معتاد شدن بارمان هيچ چيز زشتي وجود نداره!

بابا بلند گفت:

اصلا تو راست مي گي! توي معتاد شدنش هيچ چيز بدي وجود نداره! توي معتاد موندنش چي؟

سر تکون دادم... گفتم:

به خاطر برادرش بود... به خاطر آرمان... توي دنيايي که برادر گوشت برادر رو مي خوره و به خاطر يه قرون دو زار استخونش هم تف مي کنه يه نفر پيدا شده به خاطر برادرش از زندگي خودش بگذره... اين آدم هيچ وقت به خاطر موقعيت و شرايطش فرصت يه زندگي درست و حسابي رو نداشته... اگه دستش رو نمي گيريد، اگه کمکش نمي کنيد حداقل بي خودي تحقيرش نکنيد!

نفس عميقي کشيدم و نگاهمو از بابا گرفتم. حس مي کردم که اصلا انتظار همچين چيزي رو ازم نداشته... مي دونستم نتونسته بود پيش بيني کنه که من اين طور پشت بارمان در بيام.

بابا دستي به پيشونيش کشيد. مي دونستم براي مردهاي ايراني اين جور چيزها چه فاجعه ايه... مي دونستم چه قدر روي دخترهاشون حساسند... با توجه اين چيزها به نظرم بابا خيلي خوب برخورد کرده بود... .

آهي کشيد و گفت:

دليل مي خواي؟ حرف حساب مي خواي؟... مي دونستي پرونده ي رواني خيلي از پليس ها شبيه خلاف کارهاست؟

از اين حرف بي ربط شکه شدم. با تعجب گفتم:

يعني چي؟

بابا گفت:

يه اتفاق توي زندگي شون مي افته... يه سري ها عزمشون رو جزم مي کنند و خودشونو وقف مردم و کشورشون مي کنند تا نذارن همچين حادثه هايي تکرار شه... مي شن پليس... يه سري هم تصميم مي گيرن گرگ شن و قبل از اين که کسي بدرتشون، بقيه رو از بين ببرن... مي شن خلاف کار... يه سري تفاوت هاي ظريف با هم دارن... بحث سر اينه که همه ي چيزي که بارمان از خودش نشون داده شرارته... برادرش دقيقا برعکس بود ... بارمان راهي رو شروع کرد که ملکيان چند وقت پيش رفته بود... مثل يه خلاف کار عمل کرد... .

پامو با حالتي عصبي تکون مي دادم. بابا ادامه داد:

وقتي خواهر بزرگترش زمين گير شد به جاي اين که بره سراغ پليس و قانون رفت پي انتقام. با يه مشت آدم خلاف کار نشست و برخاست کرد... راه و روششون رو ياد گرفت... شد مثل خودشون... فقط به خاطر خواهرش... ولي بعد از اين که انتقامش رو گرفت آروم نشد... انتقام هيچ چيزي رو درست نمي کنه... آدمو آروم نمي کنه... چون از دست رفته هات رو بهت برنمي گردونه... ملکيان هم به خودش اومد و ديد که سقوط کرده... آدم هايي که باهاشون توي اين مدت همکاري کرده بود رو نمي تونست کنار بزنه... نمي ذاشتند با اطلاعاتي که داره بذاره و بره. اين شد که به يه همکاري اجباري تن داد... خانومش همه چيز رو نمي دونست... سر از همه ي جزئيات در نيورده بود... ولي ما اينو مي دونيم که مليکان خيلي باهوش بود... بالاخره تونست از دست اون آدم هايي که گيرشون افتاده بود فرار کنه. بعدش گرفتار پليس شد... يه مدت زندان رفت و به خاطر رفتار خوبش توي زندان تخفيف گرفت و زودتر از زمان موعود از زندان بيرون اومد... دنبال کار گشت... براي يه آدم سابقه دار هم که کار نبود... دوباره وارد کار خلاف شد... خوب رشته اي هم خونده بود... شروع کرد به توليد کردن شيشه... به خاطر سواد و استعدادي که داشت جنس خوبي توليد مي کرد. بعد از اين که کارش گرفت و وضعش خوب شد يه بخش از واردات بقيه ي مواد مخدر رو هم دستش گرفت... بعدم ظاهرا باندشون تغيير کاربري داد و وارد يه فاز ديگه شدن... .

بابا نيم نگاهي بهم کرد و گفت:

بارمان بهمون گفت که ماجراي اين باندشون چي بود... .

مکثي کرد... منم توي ذهنم سعي مي کردم نقاط اشتراک ملکيان و بارمان رو نديده بگيرم و تفاوت ها رو بزرگ کنم... هي به خودم مي گفتم که چي؟ چه ربطي به بارمان داره؟... هرچند که کاملا متوجه يه سري شباهت ها بودم.... بابا ادامه داد:

پسر اون خانوم بزرگ شد و توي يه سري از کارهاي باند به ناپدريش کمک مي کرد... تا اين که مخفي گاهشون لو رفت. پليس ريخت اونجا و توي درگيري اين پسر کشته شد.

بابا دوباره مکث کرد. اين بار به چشمام نگاه کرد و گفت:

يه مادر از هرچي بگذره از خون بچه ش نمي گذره... اون زنم به خاطر اين که با من آشناييت دوري داشت و در مورد کارهام و قضاوت هام شنيده بود مدارکش رو پيشم اورد... نمي تونست از سر تقصير ملکيان بگذره... به خاطر باند... به خاطر جذب پسرش به اين کار... مي دوني سر اون زن چه بلايي اومد؟

با سر جواب منفي دادم ... هرچند که مطمئن بودم چيز خوشايندي نيست... .

romangram.com | @romangram_com