#آن_نیمه_دیگر_پارت_449
اخم کردم و گفتم:
پسر بدي نشو... .
بارمان صورتشو مقابل صورتم اورد و گفت:
اگه بفهمم اون چيزي که مي خواي منم، همه ي دنيا رو به خاطرت بهم مي ريزم... همه چي رو زير پام مي ذارم... گذشته مو... آدمي که بودم... فقط بگو... .
لبخندي زدم و آهسته گفتم:
تو همه ي چيزي هستي که مي خوام... .
منو به سمت خودش کشيد... محکم ب*غ*لم کرد... سرمو روي سينه ش گذاشتم... اشکام روي سينه ش ريخت... به هيچکس اجازه نمي دادم بين ما وايسته... به هيچکس... به خاطرش مي جنگيدم... همه چيز من بود... کنار اون احساسي رو داشتم که با هيچکس ديگه نمي تونستم تجربه کنم... خوشبختي ... عشق... چه چيز ديگه اي در مقابلش اهميت داشت؟
بارمان آهسته گفت:
توي زيرزمين و قرارگاه يه باند با هم آشنا شديم... روي تخت بيمارستان بهم رسيديم... من از آينده مون مي ترسم....
آهسته خنديدم... بازوهامو گرفت... ازش فاصله گرفتم... به چشمام زل زد و گفت:
خيلي دوستت دارم... .
ضربان قلبم بالا رفت... براي اولين بار از شور و شوق... دست نوازشي به صورتم کشيد و گفت:
زندگي من... .
دلم گرم شد... اشک شوق چشمامو مرطوب کرد... همه ي اون بدبختي ها محو شد... چه قدر خوشبخت بودم که اونو داشتم... .
سرمو روي سينه ش گذاشتم. چشمامو بستم... .
حس کردم يه بار ديگه توي اون اتاق با نور قرمزم... و بارمان منو با عشق توي ب*غ*لش تاب مي ده... مهم نبود کجايم... از کجا شروع کرديم... مهم نبود موقعيت چيه... مهم نبود کي مخالفه و کي نيست... مهم نبود چي مي شه... .
چون من به خاطرش مي جنگيدم... چون دوستش داشتم... چون اون... نيمه ي گمشده ي من بود... بارمان آن نيمه ديگرم بود... .
romangram.com | @romangram_com